خاطراتی از گروهان ویژه اخلاص بجنورد ( گردان نصرالله ل 5 ن) |
امشب همسر شهیدی (خانم ابراهیم پور) سخن می گفت که شهید برای ازدواج و انتخابش از امام رضا ع کمک خواسته بود او از امامش درخواست کرده بود تا یک دختر شایسته امام رضایی را به عنوان همسر به او معرفی کند!
دوشب قبل از شهادتش خواب دیده بود که حضرت ابوالفضل ع شفایش داده ! و هنگامیکه به دلیل عوارض شیمیایی دست هایش از کار افتاده بود و با صورت زمین خورده بود به همسرش گفته بود که حالا معنی روضه حضرت عباس را فهیمدم !!!
این شهید بزرگوار از خدا خواسته بود که قبل از مرگ (شهادش) همه تعلقات دنیایی را از او بگیرد و اینگونه بوده که جسم ۹۰ کیلویی اش تبدیل به ۲۵ کیلو شده بود و بعد به دیدار حق شتافته بود ...
بلی برادران و خواهران محترمی که ممکن است چشمتان به این نوشته ها بخورد باور کنید که این شهدا و این جانبازان و این ایثارگران هم دل داشته اند اینها هم معنی عشق و زندگی و دوست داشتن را می فهمیده اند اما یک چیز را بیشتر درک کردند و آن اینکه سرمنشاء همه خوبی ها خود خداست و نشانه های زمینی او اولیاء الله و مبلغان دین مبین اسلام و مکتب اهل بیت هستند .
حال اگرچه زندگی به ظاهر کوتاهی داشته اند اما زندگی بسیار بزرگ و دائمی را کسب کردند و همین زندگی کوتاه شان هم سرشار از عشق و محبت بوده وقتی همسرانشان از آن دوران ۲۰ یا ۳۰ سال قبل صحبت می کنند گویی همین دیروز بوده است و...
یک مطلب مهم دیگر اینکه : آنکه را اسرار حق آموختند مهرکردند و دهانش دوختند / شاید سر اینکه خیلی از خاطرات و معنویان و معجزات انقلاب و دفاع مقدس به نگارش در نمی آید همین مطلب باشد ماها که از غافله عشق جا مانده ایم باید بسیار تامل کنیم تا آنها را درک کنیم...
آیا اگر شریک زندگی مان را امام رضا (ع) معرفی کند چیزی به اسم رقابت و درگیری و اختلافات خانوادگی و بدبختی های بعدی دیگر معنی پیدا خواهد کرد .
مطمئن باشید همه شهدا با گوشه چشم ائمه و اولیا الهی به این درجات رسیده اند و آنها یی هم که در صف انتظارند خیلی دوست ندارند این اسرار هویدا شود ...
اما هزاران درود بر روح پر فتوح خمینی کبیر که این روح زندگی و معنویت را به این کشور امام زمان عج دمید و ما را از جامعه دینازده و فلک زده طاغوت خارج و روزنه معنویت و عشق الهی را بر دیدگان ما گشود امام عزیز درود خدا بر تو و بسیجیانت / درود خدا بر تو و شهدای انقلابت / درود خدا بر تو و بر پیروانت در سراسر عالم از مارون الراس و نهر لیطانی تا شلمچه و اروند رود
نمی دانم چرا دوست دارم این راه گم نشود این راه فروزنده تر شود که می شود یک روز فقط ایران بود که ندای یامهدی از آن بلند بود الان عراق / سوریه / لبنان و بحرین و... و انشاء الله ...

شهیدان سید حسن امامی فرد (وسط ایستاده)- مجید کریمی (راست)- غلامعلی یزدی(چپ)
شهادت ماووت عراق - جزیره مجنون - ماووت عراق
برای آنهایی که می خواهند کمی صحنه های آن روزها را به یاد آورند توصیه می کنم کتاب خاطرات "حماسه یاسین " نوشته یکی از یادگاران کربلای ۴ (برادر انجوی نژاد) را مطالعه کنند
یاد پرواز بهترین فرشتگان آسمان ایران و شهرمان گرامی باد
و به مناسبت سالگرد شهادت دو برادر آسمانی مرتضی و مجتبی نظم بجنوردی در کربلای ۴ (شملچه)عکس ذیل که مربوط به روزهای اول انقلاب بوده و شهید مرتضی نظم در آن دیده می شود تقدیم به رهروان راهش می گردد:

این هم عکس دیگری از شهید سید مرتضی نظم بجنوردی

شهید محمود کاوه در جمع رزمندگان بجنوردی در میدان شهید بجنورد

سردار شهید رجبعلی محمدزاده (ایستاده وسط) و شهید حسین زاده (ایستاده سمت چپ) و ...

شهید آقارجب محمدزاده با لباس سپاه - شهید علی رمضانی (نشسته سوم از راست) و شهید سید مرتضی نظم بجنوردی (نشسته چهارم از راست)

شهید ابوالفضل ناظرپناه (نفر اول استاده از چپ ) و شهید کمالی (مدیر دبیرستان طالقانی نفر سوم ایستاده از چپ ) و ...
می دانید که بی شما هیچیم در دوری شما می سوزیم و می سازیم گویا شب یلدای زندگی ما را سحری نیست البته ما رایت الی جمیلا واقعا بعد دوری شما بازهم بهترین لحظات زندگی ما زمانی است به یاد شما هستیم .

شهید رضا زینعلی از گمنام ترین شهدای بجنورد است او در کربلای ۵ در شلمچه به شهادت رسید و پیگر پاکش بعد از سالها برگشت اما به شهری دیگر (بیرجند)

در این عکس شهدا ردیف ایستاده اند :
شهید حمید دستجردی (نفر دوم) / شهید سید مرتضی نظم (نفر سوم)/ شهید زنده و برادر آزاده مسعود شیردل (نفر هفتم) /شهید سید مرتضی فخر نبوی (نفر دهم)/ شهید رضا پرسیا (نفر دوازدهم) / شهید دکتر سید مصیب لنگری (نفر چهاردهم) / و ... دعا کنید بقیه هم عاقبت شهید شوند
حماسه شهید غلامعلی یزدی در دفاع مقدس را بچه های مشهد بیشتر می شناسند...

دیده بان شجاع شهید علیرضا رحیمی (سمت راست) - شهادت ۴ دیماه ۶۵ کربلای ۴ شلمچه

شهید نظم بجنوردی به همراه رزمندگان گردان نصرالله در کنار پیرمرد برنا دل لشگر

دبیر مبارز شهید دوست محمد رضایی (نفر دوم از چپ)

آمریکایی مسلمان در جمع بسیجیان و تعدادی از شهدای بجنورد ٰ شهید سعید بهنیا - شهید ولی الله محمودیان و ... در تصویر مشاهده می شوند
۱- شهدايي چون شوشتري و محمدزاده و ... را هيات رييسه و امام جمعه و يا ديگر نهادهاي هيچ شهري به عنوان فرمانده به مدیریت دفاع مقدس معرفی نكردند بلکه آنها دركوره آتش انتخاب شدند و در شهر خودشان هيچ پستي و مقامي نداشتند، وقتي به جبهه آمدند با عملكرد خودشان پر آوازه و اسطوره شدند، طوري كه حتي رزمندگان راه رفتن آنها / نحوه سخن گفتن شان / نحوه کلاه گذاشتن شان و... را نيز تقليد مي كردند.
۲- اینها الگوی اخلاص بودند ...
۳- مناجات های مخلصانه و شبانه شان در قبرهای مناطق دفاع مقدس آنها را اسوه می کرد...
۴- بزرگترین انگیزه مبارزه شان رضایت حضرت امام ره بود که رضایت خدا را در آن می دانستند ...
۵- برای این شهدا عناوین و درجه های امروزی به هیچ وجه مایه افتخار نبود و بزرگترین لقب شان برادر یا حاجی بود ...
.... حال با این خصوصیات بیاد آوریم که اخلاصی ها هم به تقلید از آقا رجب سعی می کردند همان لباس خاکی بسیج را مرتب بپوشند و چفیه ای را دور کمرشان ببندند و کمی به نشانه تواضع گردنشان را کج بگیرند و همیشه خنده بر لب داشته باشند ....
با حضور آقا رجب در کنار بچه های گردان انگار تمام غم و غصه های عالم / مشکلات زندگی / سختی های جنگ فراموش می شد او با خنده هایش و نماز و عبادات به موقعش به ما می اموخت که در این دنیا هیچ چیز جز یاد خدا ارزش ناراحتی یا خوشحالی را ندارد و برای ارائه بهترین الگوی انسانی که در این خط باشد نه خودش را بلکه به اشکال و انواع مختلف حضرت امام (ره) را معرفی میکرد...
اینها به نظر حقیر نیز گوشه ای از اسرار و رموز جاودانگی و اسطوره شدن آقا رجب بود هرچند از رفتنش بسیار ناراحت و دلشکسته ام اما وقتی خوب فکر می کنم می بینم حیف بود چنین فرشته ای همچنان در بین ما زمینی ها باشد او آسمانی بود جسم مجروح و به قول حضرت آقا ناقصش به هیچ وجه کشش آن روح بزرگ را نداشت .... شاید کمتر کسی بداند که شهید محمدزاده با اینکه چندین بار مجروحیت شدید مواجه شد از جمله در کربلای ۴ که یک پایشان را از دست داد و یا در بیت المقدس ۲ که ترکش های گلوله خمپاره ای که باعث شهادت شهید علی رمضانی و مصطفی کریمی شد شکم ایشان را هم درید (به طوریکه شهادت ایشان هم قطعی به نظر می رسید و...) اما علیرغم اصرار مسئولین بنیاد و سپاه هیچگاه حاضر نشد در کمیسون پزشکی برای تعیین درصد جانبازی شرکت کند و در این اواخر پزشکان کمیسیون بر اساس مدارک پزشکی درصد غیابی برایشان اعلام کردند و وقتی متوجه اینکار شد مسئولین بهداری و کارگزینی را توبیخ کرد که چرا مدارک پرونده اش را به بنیاد جانبازان ارائه کرده اند.
نکته دیگری از اخلاص و ایثار شهید محمدزاده اینکه در گرماگرم دفاع مقدس هم به فکر ادامه تحصیل نیروهایش در اوقات فراغت در مجتمع های رزمندگان ( در پشت خط ) بود اما به هیچ وجه خودشان به فکر اخذ مدرک تحصیلی و ... نبود
و یک خصوصیت بارزتر شهید محمدزاده اقتدار در کنار مهربانی مضاعف ایشان بود . او به قدری با صلابت و شجاعت بود که وقتی کنار ایشان می ایستادیم مطمئن می شدیم که صدام که هیچ آمریکا و همه قدرت های ظالم عالم هم نمی تواند با ما کاری کنند در عین بسیار مهربان و متواضع بودند نه مهربان با نیروهایش بلکه مهربان با دشمنانش / وقتی در صبح عملیات بیت المقدس ۲ (ماووت عراق) بچه ها تعداد زیادی از اسرای عراقی را بالای کوه موسوم به سوزنی جمع کردند ترس و وحشت در چهره آنان موج می زد وقتی آقا رجب این صحنه را دید حتی به آنها هم لبخند زد و دستور داد از سیگارهای خودشان به آنها تعارف شود اطرافشان را خلوت کرد / بچه ها آب و غذا هم به آنها دادند و ... این برخوردهای آقا رجب بقدری جو را عوض کرد که عراقی های اسیر کم کم رنگ به رخساره شان برگشت و اظهار خوشحالی کردند اما صدامی ها خیلی نامردتر از این حرف ها بودند و حدود یکساعت بعد با خمپاره و توپ همان ارتفاع سوزنی را زیر آتش گرفتند و باعث شهادت چند نفر و مجروحیت آقا رجب شدند ...
به بهانه دومین سالگرد شهادت سرداران بزرگ خراسان شهیدان محمدزاده و شوشتری
چه زود 2 سال گذشت آنها رفتند و ماندنی شدند و ما مانده ایم تا رفتنی شویم ....به یاد شهدای وحدت مراسم متعددی در پیشین (شهادتگاه ) - مشهد و بجنورد برگزار گردید و قرار است در روزهای آینده در تهران نیز برگزار شود به گفته شهید شوشتری هر شهیدی سرداری است برای خانواده اش اما عیب از ما و محدودیت حافظه ماست که نمی توانیم از همه سرداران بنویسیم بنابراین بازهم به بهانه همه دلتنگی هامان برای همه شهدا از شهید عزیز و فراموش نشدنی آقا رجب می نویسم او که خنده هایش افسون کننده بوده و هست هنگام تشیع جنازه اش برادر جانباز و آزاده مسعود آقا شیردل که در کربلای 4 مدتی از آقارجب دور شده و عراقی های بعثی را مهمان اخلاق نیکوی خود کرده بود در حالیکه به عکس آٔقا رجب اشاره می کرد به دوستانش می گفت : آقا رجب را نگاه کنید آیا از این خوشگل تر هرگز دیده اید من وقتی اولین بار ایشان را با لباس سپاه در بسیج دیدم عاشق سپاه و ایشان شدم عاشق ...
این حکایت بسیاری از اخلاصی ها است که در خنده های آقا رجب عشق به خدا و در چهره اش نور الهی را می دیدند برایم خیلی جالب بود وقتی سرادر علی فضلی جانشین بسیج کشور هم در مراسم دومین سالگرد شهید محمدزاده و شوشتری بر سر مزارشان وقتی میخواست خاطره ای از شهید محمدزاده بگوید به همین خنده های دلربای ایشان اشاره کرد : چند ماه قبل از شهادت سردار محمدزاده در دوره بصیرت در قم یک هفته را در کنار ایشان بودیم خنده های زیبایش را هرگز فراموش نمی کنم و چهره نورانی اش حکایت از بصیرت و عشق درونی اش داشت و...
سردار فضلی که خود از یادگاران شهدای عزیز است در مراسم بجنورد از شهید محمدزاده به عنوان حلقه مفقوده شهدا یاد کرد و اظهارداشت: این شهید والا مقام در فداکاری راه خدا لحظه ای غفلت نکرد. همچنین سردار دیگری که مطمئن هستم دوست ندارد از ایشان نام ببرم خاطره مشابهی تعریف کرد با این تفاوت که ایشان با شهید محمد زاده دو ماه قبل از شهادتش در سفر حج بوده اند از راز و نیازهای آقا رجب در کنار خانه خدا و قبرستان بقیع چنان تعریف می کرد که اشک از چشمان خشک شده ام سرازیر می شد ...
حال ای آقا رجب عزیز : نمیدانم چه بگویم گفتن هر چیز جز زیبایی های روحی و معنوی ات برایمان سخت است تو که رفتی و به جمع دوستانت پیوستی اما ما مانده ایم با یک دنیا نگرانی و حسرت .... نمیدانیم آیا بازهم سنگر خوب و قشنگمان را خواهیم دید نمیدانیم آیا دوباره فرمانده ای مثل تو خواهیم داشت که در زیر نور منور و رگبار تیرهای رسام عراقی ها برایمان ذکر یا زهرا س بخواند... خودت به ما درس امید و مقاومت دادی درس مردانگی و اطاعت ... اما بدون تعارف بگویم از روز شهادتت عکست را از خود جدا نکرده ام هر جا در میدان مین دنیاطلبی و غرور و انواع وسوسه های شیطان قرار می گیرم نیم نگاهی به خنده های نازت می اندازم که خط دشمن را می شکند و ناخود آگاه به راه کار پاک شده از مین ها هدایت می شوم نمیخواهم مغرور شوم اما التماس می کنم که در بزم مستانه تان ما جامانده های از قافله عشق را فراموش نکنید میدانم که مقصر خود ما هستیم اما وقتی در مراسم های شما عزیزان امثال خود را زیاد می بینم کمی به خود تسلی می دهم امسال هم بعضی ها را دیدم که از 25 سال قبل آنها را گم کرده بودم در واقع همه ما غرق در زندگی شده بودیم و دلمان به شما خوش بود اگر چند صباحی کنار شما بودیم و پز چند سال سابقه جبهه را دادیم اما شما 30 سال کامل در جبهه ماندی و هیچگاه میدان مبارزه را خالی نکردی ... چهار گوشه ایران اسلامی شاهد حضور سرافرازانه شماست از اشنویه تا اروندکنار و از سرخس و صالح آباد تا پیشین و چابهار ...
نمیدانم چه سری در وجود تو بود ای عزیز ولی مطمئنم که خدای رحمان با خلق الگوهای عینی از انسانیت / من و امثال من را برای تمام طول عمرش به تفکر وا می دارد که در تشخیص حق از باطل راه خطا نرویم شما هم دعا کنید میدانم بقدری مهربان هستید که ما گناه کاران را هم فراموش نمی کنید اما از همان خدایی که در شلمچه و هور و اروند و آلواتان و تفتان دیدید بخواهید که راه خمینی (ره) را برای همیشه برایمان روشن و روشن تر نگاه دارد به طوریکه بر غبارهای دلمان فائق آمده و از گمراهی نجات مان دهد .
به امید زیارت شما و به خاطر توفیق آشنایی با شما جبین شکر بر آستان باریتعالی می سائیم.
هر روز از روزهای عشق و ایثار دور تر می شویم هفته دفاع مقدس بهانه ای است تا به آن روزها فکر کنیم . سال ۱۳۶۵ در چنین روزهایی چادرهای گردان نصرالله در پادگان ظفر کیلومتر ۵ ایلام به کرمانشاه دایر بود .
بگذارید از چند روز قبلش بگویم . در راه آهن تهران نیروهای اعزامی جدید را تقسیم کردند خیلی ها به نوبت سوار قطار شدند و به جنوب اعزام شدند اما مسئولین به عده ای از جمله حدود ۱۰ نفر از بچه های بجنورد می گفتند اعزام شما غروب خواهد بود .
غروب اما از قطار خبری نبود باقیمانده افراد را سوار اتوبوس کردند و گفتند شما سهمیه کردستان هستید خیلی ها دلیگر شدند از جمله چهار پنج نفر شدیدا بغض کرده و حالت گریه به خود گرفتند وقتی جستجو کردم فهیمدم آنها می خواستند به جنوب و لشگر ۵ نصر نزد آقا رجب بروند حالا قسمت شان کردستان شده بود ...
اتوبوسها ی بنز قدیمی غرغرکنان خود را به پادگانی در اطراف کامیاران رساندند صبح بعد از تقسیم بندی بچه ها و توزیع کارت های جنگی متوجه شدم آن چهار و پنچ نفر ناراحت به شکلی ماهرانه خطر کرده و مقر کامیاران را به سمت گردان آقا رجب ترک کرده اند .
از آنها که باقی ماندند فرد شاخصشان شهید مدرسی فر بود که چند روز بعد به فیض شهادت نائل گردید/ و برادران زیادی از جمله و معصومیان - ع نقویان و... الحمدالله همچنان زنده اند و چهره شان یادگار آن دوران است
اما از آنها که دوست داشتند جهاد را رکاب آقا رجب باشند و به همین دلیل هم خطر کرده و کوه های کردستان را به سمت پادگان ظفر در ایلام ترک کردند چهره شاخص شان برادر جانباز و مخلص علی اشرفی است او واقعا به آقا رجب عشق می ورزید همیشه زیرچشمی حرکات آقارجب را عاشقانه تحت نظر داشت گرچه این علاقه اش را به زبان نمی آورد اما آقا رجب هم این را خوب فهمیده بود گاهی می شد حکم فرهاندهی گردان آقا رجب را در جیب ایشان پیدا کرد این هم از اخلاص آقا رجب بود که به بسیجیانش تا حد امکان اعتماد داشت و آنها را به عنوان فرمانده گردان معرفی می کرد و خودش را محافظ آنها .
در یکی از اعزام نیروها در راه آهن مشهد ٰ برادر نیروی انتظامی که افراد را بازرسی بدنی می کرد دستش به کلت آقا رجب که در کمرش بود خورد آقا رجب با خونسردی گفت " محافظ حاج آقا هستم " و با سر فرد جلویی را نشان داد ٰ برادر پلیس هم کلی احترام گذاشت و رد شدیم
این خاطرات را گفتم تا زیبایی چادرهای گردان نصرالله را زیر درخت های بلوط در پادگان ظفر تجسم کنم آنجا که بچه های گردان به دلیل حمایت ها و اعتمادی که از سوی آقا رجب احساس می کردند به خود اجازه می دادند تا از زیر سیم خاردار ها به مرخصی شهری در ایلام برای حمام و خرید مایحتاج بروند ...
چادر فرماندهی گردان هیچ تفاوتی با بقیه نداشت اما فضا بسیار معنوی بود غروب ها صدای زیارت عاشورا ی حاج منصور ارضی و نوارهای ویدئو از سخنرانی های استاد حاج حسین انصاریان فضا را بیش از پیش رویایی و معطر می کرد ...
این فضای خوب مجدد من را به یاد خاطره ای از حاج صادق آهنگران انداخت او یک شب برای مراسم به این پادگان آمد در آخر مراسم برای اینکه از حمله برادران بسیجی برای زیارتش در امان باشد همه را دعوت به سجده شکر کرده و خود از پنجره فرار کرد !!!
حالا ایشان بعد از ۲۵ سال در تهران در یک جمع خصوصی خاطره ای تعریف کرد که بسیار برایم غیر قابل وصف است ایشان گفت : در فرودگاه خانمی جوان به من نزدیک شده و مرا نفرین کرد وقتی علت را جویا شدم گفت تو با آن نوحه هایت باعث شدی پدرم به جبهه برود و شهید شود الان من بی پدر باشم
وقتی آقا صادق این خاطره را با خنده تعریف کرد من کلی گریه کردم راست می گفت ما آن زمان عاشق معنویت بودیم صدای این عزیزان انگار یک نوای بهشتی بود که ما را فرا میخواند ....
به هرحال فضای پایگاه ظفر چنین فضایی بود شهیدانی که در چادرهایی گردان در این دوران بودند مثل شهید مرتضی نظم بجنوردی - مصیب لنگری - امیر درتومیان - حمید خیردستجردی و....
شهید دستجردی فرد بسیار شاد و با روحیه ای بود هنگام مراسم آقای آهنگران ایشان را دیدم که یک چفیه را روی چیزی انداخته و مرتب می گوید برادران احترام کلام الله مجید را حفظ کنند و بقیه هم راه را برایش باز می کردند وقتی به گردان برگشتیم متوجه شدیم منظور ایشان از حفظ احترام کلام الله مجید ارتباطی با آن چیزی که دستشان بوده نداشته است و توصیه شان کلی بوده است اما آن چیزی که ذیل چفیه بود یک جعبه شیرینی بود که به قول بچه ها از مسئولین پذیرایی تک زده بود
برای اینکه خاطراتم را رنگی تعریف کرده باشم در ذیل لینکی از عکسهای زیبای شهید محمدزاده در چند سال گذشته می گذارم
http://www.khsh.basij.ir/?q=node/15660
وقتی دلم برای آقا رجب تنگ می شود در گوگل شروع به جستجوی نام ایشان می کنم امروز که این کار را طبق عادت انجام دادم فهمیدم خیلی ها دلشان برای َاقا رجب تنگ می شود از جمله نویستنده این مطلب در آدرس ذیل :
http://bojnord1400.blogfa.com/post-3235.aspx
سردار شهيد رجب محمدزاده در دوم ارديبهشت سال ۱۳۴۰ در روستاي «نوده» خراسان شمالي در خانواده اي مذهبي ديده به جهان گشود. عشق به اهل بيت(ع) از همان کودکي باعث شد تا در هيئت هاي عزاداري امام حسين(ع) حضور پيدا کند و حتي در سال هايي که مسئوليت هاي سنگين بر عهده داشت و زماني که در هيئت رزمندگان اسلام بجنورد حضور پيدا مي کرد ظروف غذاي عزاداران را مي شست او که در دوره نوجواني و جواني از مبارزان رژيم ستم شاهي بود پس از پيروزي انقلاب اسلامي و تشکيل بسيج از نخستين کساني بود که با شنيدن نداي امام خميني(ره) براي پيوستن به اين نهاد اقدام کرد. در سال ۱۳۶۱ به صورت رسمي وارد سپاه شد و پس از دفاع جانانه اش در تثبيت خط جزيره مجنون در عمليات خيبر در سال ۱۳۶۲ با سردار شهيد نورعلي شوشتري آشنا شد و تا لحظه پرواز عاشقانه اش به ملکوت در پاييز ۸۸ هميشه همراه هم بودند.از عمليات بدر که سردار شهيد برونسي فرمانده تيپ جوادالائمه به شهادت رسيد، به عنوان جانشين فرمانده يگان دريايي لشکر ۵ نصر به خدمت ادامه داد. حضور اين سردار بزرگ در عمليات هاي والفجر ۸ عمليات نصر، ۶، ۸، بيت المقدس ۲ و کربلاي ۱۰ که در عمق خاک عراق انجام و موجب آزادسازي حلبچه شد، از افتخارات به جا مانده از او در پست فرماندهي گردان خط شکن نصرا... است.
يکي از همرزمانش مي گويد: در عمليات والفجر ۸ مسئول يگان دريايي لشکر بود چند روز پس از عمليات در حال برگشت به فاو، پشت وانت تويوتا خوابيده بود که خودرو پس از تصادف چپ مي کند و آقا رجب از بار وانت به روي زمين پرت مي شود اما هم چنان از فرط خستگي از خواب بيدار نمي شود، بچه ها مي گفتند ۸ شبانه روز نخوابيده بود. در خاطرات عبدالحسين نوري (از فرماندهان گردان نصرا...) هم رزم سردارشهيد محمد زاده آمده است : روحيه ايشان باعث شده بود که از همه اقشار در «گردان نصرا...» حضور يابند. از چندين شهر، بچه هايي که پاي کار بودند و واقعا براي شهادت آمده بودند، حول وجود ايشان جمع شدند. يکي از عادت هاي جالب توجه ايشان اين بود که سرکشي شان به چادرهاي نيروها را آخر شب، زماني که بچه ها خواب بودند، انجام مي دادند. يعني زماني که کار همه تمام مي شد ايشان تازه کارش را شروع مي کرد. به تک تک چادرها سر مي زد و از تک تک نگهبان ها خبر مي گرفت. از داخل چادرها، گذري عبور نمي کرد بلکه با دقت به جزئيات، وسايل گرمايشي و امکانات چادر را کنترل مي کرد و حتي اگر از روي نيرو پتو کنار رفته بود، ايشان آن را روي او مي انداخت تا سرما نخورد. بارها مي شد که به عنوان مثال نيروها مي گفتند آسايشگاه سرد است. ايشان به صرف گزارش هاي اعتماد نمي کرد و خودش مسائل را چک مي کرد. مي رفتند و يک شب با همان يک پتويي که سرباز داشت، مي خوابيدند تا عملا مسائل نيروهاي زيردست شان را از نزديک لمس کنند و آن گاه دستورهاي لازم را صادر مي کردند.
ايشان عادت داشت که همه نيروها را با اسم کوچک صدا کند. خيلي از فرماندهان، در روابط نظامي شان اين نوع برخوردها را روا نمي دانند اما ايشان با صميميت بسيار، با همه نيروهايش رفتار مي کرد. اگر از دور ما را مي ديد ابتدا ايشان دست بلند مي کرد. حتي نوع دست تکان دادنش هم متفاوت بود. يادم هست يکي دو سال پيش، بعد از يکي از همايش ها در تهران براي حرکت به سمت بيت رهبري براي ديدار با آقا، سوار اتوبوس ها شده بوديم. خبر حضور برادر رجب هم به بچه ها رسيده بود و ايشان به قدري جذبه داشت که همه دنبال اين بودند ايشان را پيدا و ملاقات کنند. خيلي از فرماندهان وارد اتوبوس شدند و با سلام و عليکي نشستند اما اين صحنه در ذهنم مانده که وقتي ايشان وارد اتوبوس شد، با آن برخورد گرم و ابراز ارادتي که کردند، همه حاضران جلوي پايشان بلند شدند. شايد هيچ عکسي نتوان از ايشان پيدا کرد که در آن لبخند نباشد. اين ويژگي ثابت ايشان بود.
حتي وقتي با سربازي مواجه مي شد نوع برخوردي متفاوت از بقيه داشت. به عنوان مثال بازوي سرباز را مي فشرد يا آهسته با مشت به سينه او مي زد و خوش و بشي مي کرد از دور نام افراد را صدا مي زد، دستش را بالاي چشمش مي گذاشت و به عنوان مثال مي گفت: حاج عبدالحسين مخلصم! يعني نوعي تواضع و ادب و صميميت، هميشه در رفتار ايشان مشاهده مي شد. محال بود به ملاقات ايشان در دفترشان بروم و ايشان پشت ميزشان بمانند. بي ترديد به اين طرف مي آمدند و کنار هم مي نشستيم و صحبت مي کرديم.
در پادگان ظفر ايلام مستقر بوديم و بعد از آموزش نيروها در حال بازگشت به اهواز بوديم که ساعت 12 شب از لشکر پيام دادند که عراق مهران را گرفته است و دارد به سمت ارتفاعات کله قندي مي آيد. نيروهايتان را آماده حرکت به آنجا کنيد! تا تجهيز و آماده حرکت شديم صبح شد. منطقه اوضاع بدي داشت و همه در حال عقب نشيني بودند. فقط جمعي از برادران غيور ارتشي مانده بودند. آن روز اتفاق خاصي نيفتاد و روز بعد حدود نه صبح بود که پاتک شروع شد. ده بيست تا تانک از خود مهران آرايش گرفتند و به سمت کله قندي حرکت کردند اما از حضور ما در آنجا اطلاع نداشتند. قبل از اين که به ما برسند رودخانه اي به نام کنجان چم قرار داشت که گرچه نيروي پياده امکان عبور از آن را داشت اما تانک نمي توانست از آن عبور کند لذا آن ها همان جا آرايش گرفتند و شليک به سمت خاکريز ما و ارتفاعات را آغاز کردند. فاصله ما هم طوري بود که گلوله آرپي جي ما به آنها نمي رسيد! آقا رجب که ديد اوضاع اين طور است حرکتي را انجام داد که من هميشه وقتي يادم مي آيد با خودم مي گويم کاش کسي بود و آن صحنه را فيلمبرداري مي کرد چون الان امکان توصيف و حتي باورش نيست! متأسفانه ضعف ثبت تصوير در لشگر ۵ نصر وجود داشت با اين که يکي از لشکرهاي خط شکن محسوب مي شد. ايشان آن جا هم پابرهنه بود. پيراهن اش را هم درآورد و آر پي جي را برداشت و از خاکريز عبور کرد! اين کار به معناي پذيرفتن مرگ قطعي بود چون چندين تانک و دو شکارچي روي آن ها در حال شليک به سوي ما بودند! دشت صافي هم روبه روي شان بود و جاي پنهان شدن هم نداشتند! از نظر نظامي اين کار مرگ صددرصد محسوب مي شد اما ايشان آن صحنه عجيب را رقم زد و با اين کار ايشان ديگر بچه ها هم قوت قلب پيدا کردند و از خاکريز عبور کردند و شايد هفت هشت تانک را زدند. فکر مي کنم صحنه براي عراقي ها هم عجيب بود! بعضي بچه ها حتي زيرپوش شان را هم درآورده بودند که در اثر داغي لوله آرپي جي شانه هايشان سوخته بود. اين حرکت، دشمن مغرور را به عقب راند و ديگر هم جرأت جلو آمدن نکردند. اين حرکت شهيد محمدزاده به يک الگو تبديل شد تا جايي که اگر صدايي از مهران مي آمد مي ديديم بسيجي ها به سرعت از خاکريز عبور مي کنند و به جلو مي روند! يعني ايشان درس جانفشاني در صحنه هاي سخت را به نيروها دادند.
در کربلاي چهار، سه تا گردان خط شکن بوديم که پشت سر هم حرکت مي کرديم. بنده فرمانده گروهان مالک بودم که در کنار گروهان اخلاص، در قالب غواصان خط شکن وارد کار شده بود. قبل از شروع حرکتمان از نقطه رهايي، حجم آتش دشمن بسيار سنگين بود اما نمي دانستيم که عمليات لو رفته است. به قدري منورخوشه اي مي زدند که شب، مثل روز شده بود و امکان تحرک نبود! چپ و راست معبر باريکي که اين سه گردان بايد از آن عبور مي کردند هم مين گذاري شده بود. تا قبل از اين که به خط دشمن برسيم تلفات زيادي داديم و بيشتر بچه هاي گردان شهيد شدند! ستون قفل شده بود و براي همين برادر رجب مدام به جلو مي رفتند تا بلکه بتوانند راه را باز کنند و همان جا بود که پايشان روي مين رفت و بخشي از پايشان قطع شد و به عقب منتقل شدند. به علت همين جراحت، ايشان نتوانستند در کربلاي۵ حضور پيداکنند که برادرم فرماندهي گردان را به عهده گرفتند. بعدها که پايشان بهبود نسبي يافت، در بالا رفتن از کوه، همچنان کسي به پاي ايشان نمي رسيد اما در پايين آمدن، مشکل داشتند.
بچه هاي گردان نصر ا... براي انجام عمليات کربلاي ده به ارتفاعات گولان رفته و تعدادي از ارتفاعات را تسخير کردند. چند روز بعد، دشمن از غفلت بچه ها استفاده کرده و چند ارتفاع را پس گرفته بود. قرارگاه تاکتيکي که پايين ارتفاع بود، تا صبح از اين ماجرا خبر نداشتند تا اين که بعد از خواندن نماز صبح مي بينند از ارتفاعي که دست گردان بود دارد تير به داخل چادر مي آيد. برادر رجب هم در همان چادر بودند. ما عقب تر مستقر بوديم و نيروها را براي ورزش صبحگاهي برده بوديم که حدود هفت و هشت صبح، پيک گردان خبر آورد که سريع بچه ها را حرکت دهيد! فهميديم که دشمن بخشي از ارتفاع را گرفته است و بايد براي جلوگيري از پيشروي اش اقدام کنيم. تا رسيديم نزديکي ظهر شده بود. برادر رجب به علت زخم پايشان که هنوز خوب نشده بود، امکان بالا آمدن نداشتند و نيروها را به بالا مي فرستادند. توي روز روشن تير مستقيم مي آمد و بالا رفتن سخت بود اما هر طور بود اولين گروهان، به فرماندهي شهيد نوري خودشان را به آنجا رسانده بودند که البته ايشان در همان جا به سختي زخمي شد و تا مدتي از ايشان بي خبر بوديم و فکر مي کرديم شهيد شده اند اما بعدها در بيمارستاني در تبريز پيدايشان کرديم! بسياري از بچه ها آن جا زخمي شدند و برگشتند. تعدادي از نيروها نوک قله را با بدبختي نگه داشته بودند و فاصله آن ها با عراقي ها بسيار کم شده بود و ما براي جلوگيري از سقوط نوک قله آمده بوديم. آن ها هم مدام بي سيم مي زدند: کمک بفرستيد که عراقي ها دارند نزديک مي شوند! بنده هم خودم را رساندم به نوک قله! شايد بيست متر با عراقي ها فاصله نداشتيم! ديدم حتي نمي توانيم تکان بخوريم! يک آرپي جي برداشتم و با سرعت دويدم تا از سمتي ديگر دشمن را بزنم که تيري به پايم خورد و افتادم! کار طوري شد که همه مجروح يا شهيد شده بودند که آقا رجب با همان پا خودش را به بالا رساند. براي ما ظهر عاشورا تداعي شد و سرانجام آن ارتفاع با شجاعت ايشان حفظ شد.
ايشان به راننده اش سپرده بود که اگر از مسير خاکي عبور کرديم حتما مراعات کن تا خاک بلند نشود و مردمي که نشسته اند را اذيت نکند و تاکيد مي کرد که حتما به مردم احترام بگذارند به عنوان مثال بوق بزند تا توجه خودش را نشان دهد. يعني تا اين حد به جزئيات توجه داشتند. مدت مسئوليت شان در سيستان نشان از شدت ارتباطشان با مردم داشت. در کارهاي سپاه هم همواره باعث تعجب من مي شد. مي ديدم به بخش مخابرات رفته اند، با اين که کاري فني و تخصصي بود، اظهارنظرهايي مي کردند و سوالاتي مي کردند که مهندسان آن بخش هم تصور مي کردند ايشان کارشناس مخابرات است! يا در بخش ادوات و ديگر بخش هاي نظامي به نحوي سوال مي کردند که کارشناسان تصور مي کردند تخصص ايشان آن رشته خاص است! انصافا جاي ايشان خالي است و به راحتي جايشان پرنخواهد شد.
سردارمحمدزاده در عمليات کربلا 4 قسمتي از پاي خود را ازدست داد و به درجه جانبازي نايل آمد. با اتمام جنگ تحميلي وي دست از مبارزه با دشمنان نظام اسلامي برنداشت وبا حضور درعرصه هاي مختلف، دين خود را به انقلاب ادا کرد. سردارمحمدزاده با داشتن ويژگي هاي هم چون اطاعت محض از ولايت، مردم داري، شجاعت و دلاوري در عرصه هاي خطر واشتياق به انجام وظايف اسلامي_ انقلابي خود در مناطق مرزي غرب، شرق و شمال کشور حضوريافت وبراي تامين امنيت ساکنان اين مناطق شبانه روز تلاش کرد.سردار رجبعلي محمدزاده که فرماندهي سپاه سيستان و بلوچستان رابرعهده داشت، در روزيکشنبه 26 مهرماه 1388در همايش سران و معتمدان عشاير و طوايف برخي مناطق جنوبي سيستان وبلوچستان که در منطقه پيشين شهرستان سرباز برگزارمي شد، شرکت کرده بود که در يک حادثه تروريستي به همراه سردارشوشتري، چند نفراز فرماندهان سپاه سيستان و بلوچستان و جمعي از سران و ريش سفيدان قبايل محلي به شهادت رسيد.
در حال مطالعه خاطرات هم رزمان سردار شهيد رجب علي محمد زاده بودم در يکي از اين خاطرات ماجراي شجاعت هاي اين شهيد براي حفظ ارتفاعات گولان نقل شده بود : "شايد بيست متر با عراقي ها فاصله نداشتيم! ديدم حتي نمي توانيم تکان بخوريم! يک آرپي جي برداشتم و با سرعت دويدم تا از سمتي ديگر دشمن را بزنم که تيري به پايم خورد و افتادم! کار طوري شد که همه مجروح يا شهيد شده بودند که آقا رجب با همان پا خودش را به بالاي قله رساند. براي ما ظهر عاشورا تداعي شد و نهايتا آن ارتفاع با شجاعت ايشان از دست نرفت". اين خاطره و خاطره هاي هم رزمانش درباره لبان پر خنده دو ستي و صميميت او را مطالعه کردم ساعت از 22 گذشته بود که رهسپار منزل شدم دائم در فکر رفتار و گفتار اين شهيد بودم همان صحنه ها را ديدم اين بار در عالم رويا ديدم " در قله کوهي معروف در مرز ايران و افغانستان از دست اشرار به تنگ آمده بوديم صورتم را برگردانم سردار محمد زاده را ديدم در حالي که به طرفم مي آمد و مي خنديد گفت پاشو ! بلند شدم که به طرف سردار بروم...در همين لحظه از خواب بيدار شدم صداي اذان مي آمد
یاد شب هایی که ما بودیم و مین جستجوی مرگ در زیر زمین
همدم شبهایمان سجاده بود حمله کردن ٰ خط شکستن ساده بد
حسرت رفتن در این دل مانده است دست و پایم سخت در گل مانده است
عاشقان رفتند و ما جامانده ایم زیر با غصه ها وا مانده ایم
ضمناً به میمنت این ایام که یاد آور دوران مدرسه عشق است ٰ دامنه اخلاصی ها هم به صورت زیر راه اندازی شده است
حکایت این غار و این سنگر و این شهدای عزیز گمنام بسیار شیرین و جانکاه است یادتان است که شهدا در وصیت نامه هایشان می نوشتند : مادرم ٰ خواهرم اگر دلتان برایم تنگ شد برای امام حسین ع و شهدای کربلا گریه کنید ... حالا عزیزان جا مانده از اخلاص و آقا رجب ٰ اگر دلتان باز هم تنگ شد سری به این غار به اصحاب کهف بزنید به سنگر شهدای گمنام بر بالای بام تهران ... گویی همچنان مشغول دیدبانی از ارزش ها و خوبی ها هستند کنار آنها که بایستی برج های تهران حتی برج میلاد به نظرت کوچکتر از مورچه می آیند و می توانی خود را بازیابی و گول پیچ و خم ها و زرق و برق های امروزی را نخوری ٰ اینجاست که عظمت و بزرگی شهدا بیش از پیش روشن می شود و فریادشان را می شنوی که آی آدم ها دنیا ارزشی ندارد و کوچکتر از آن است که غرق در ظواهر آن شوید ...
آری کوه نجات برای ما فرزندان به جا مانده از کشتی نوح اینجاست ....
یک حکایت تکان دهنده از این غار زیبا برایتان نقل می کنم :






تقدیم به روح مطهرآقارجب محمدزاده ![]()
![]()
سالی است که هستی ونیستی
چون لاله بدلها نشستی
آیینه بودی در جمع عزیزان
پاک وزلالی در اندیشه ی یاران
ترسیمِ <<عابس>> به حربها تو بودی
سالی لست که نیستی ،اما که هستی
در اوراق تاریخ
برگی طلایی تو گشتی
شمع بودی وسوختی
روشنگر جمع عزیزان توبودی
اخلاصیون را راهبر توبودی
سر دسته ی تکبیر گویان توبوی
آن روز که مولا ،یاری طلبید
علمدار سپاهت به شهرت توبودی
آیینه ی دوستانِ بجا مانده تو بودی
در خیبر ومجنون و شلمچه هادی مخلصان توبودی
بی دغدغه وشائبه در بدر علمدار تو بودی
نیکو صفتان را به میدان ،مولا تو بودی
شادان وسرافرازبه دنیا وعقبی تو گشتی
سالی ست که نیستی،اما بد لها توهستی
26/7/89 اولین سالگرد شهادت ایشان/بسیجی گردانت/ ع.ر.م/ بجنورد
شلمچه و دجله و فکه و مجنون از دوری شما شدیم دل خون و دل خون
نوروز ۱۳۹۰ با لبخندهای سرداران شهید بر روی بنرهای نصب شده در خیابان های اصلی شهر به بجنورد هم آمد چقدر زیباست دیدن معصومیت و خنده های شهید علی رمضانی ، شهید علی نوری ، شهید رجبعلی محمدزاده و... و شهیدان دوقلو ....
شهیدان اسماعیل و ابراهیم رحیمی ، مرتضی و مجتبی نظم بجنوری در ورودی شهر از سوی بش قارداش و شهیدان زیبایی ، برادران شهید خیر دستجردی و.... همه و همه ما را به یاد آن روزها زنده نگاه می دارند ... به قول شهید آوینی شهدا مانده اند و زمان ما را با خود برده است ....
الحمدالله بالاخره بازسازی قطعه دوم شهدا هم تکمیل شد و بعد از سالها عکس شهیدان عزیز مرتضی فخر نبوی ، مهرداد مشکینی ، علیرضا رحیمی و... را هم بر روی سنگ مزارهایشان دیدیم ...اما همان حالت قبلی بهتر بود خنده های شهید طالب زاده و شهید حسین زنده دل و شهید بایرام کریمی و... در قطعه قدیمی بر روی تابلو دیدنی تر هستند ایکاش باردیگر عکس شهدای قطعه پائین هم بر روی دیوار نصب گردد تا نامحرمان نتوانند پا...
اوایل سال ۱۳۶۵ نیمه شب ها شهید علیرضا رحیمی به همراه دوستانش با موتور ترل معروفش به معصوم زاده می رفت و در قبرهای خالی در حال ساخت (درست مقابل مکان فعلی مزارش ) دراز می کشید و به دعا و نیایش می پرداخت آن موقع ها از خادم و نگهبان برای این مکان خبری نبود ... همان موقع بین شهید حسن امامی فرد و برخی از دوستانش سر اینکه کدام قبر از قطعه در حال ساخت شهدا نصیب شان خواهد شد بحث بود... شهید حسن را در کنار برادران بزرگوارش (علی و رضا ) که قبلا شهید شده بودند در قطعه بالا دفن کردند ... برخی از شهدا آن زمان که زنده بودند به شوخی سر اینکه کوچه شان به نام کدامیک تابلو خواهد شد بحث می کردند اتفاقی که بعدها افتاد مثلا منزل شهید مرتضی فخر نبوی و شهید حامد همدانی هردو در یک کوچه (میرپنج سابق) بود حالا مجبور شده اند اسم شهید همدانی را در کوچه بغل دستی نصب کنند و...
شهید نادر حصاری بسیار شجاع و مظلوم و معصوم بود خیلی زود شهید شد به طوری کمتر کسی از بچه های آن زمان از ایشان خاطره دارد شهید حسن میرقراچورلو همینطور ، ایشان که پدرش رئیس بانک صادرات بود به همرزمانش هم مساعده می داد ....شهید سعیدرضا بهنیا در آن گوشه دنج گلزار شهدا آرام گرفته است شهید احیاء محمد خانکلابی با عینک ته استکانی اش به ما می خندد ، شهید رضا پرسیا آدم را یاد اروند و شبهای غواصی می اندازد شهید براتعلی وحدانی یا دبیرستان و بهمن ۶۴ و فاو ، شهید جهانیان یاد فرزند برومندش مهندس حمید ... شهید رضا خرمی یاد کربلای ۴
و بالاخره شهید عارف امیر جلیلی آزاد که به دلیل اخلاصش کمتر سخن می گفت بیشتر در حال عشق بازی با معشوق بود ...
این مطالب بهانه ای است برای اینکه دل دیوانه خویش را تسکین دهیم و الا شهدا کجا و ما کجا ، این وبلاگ سندی خواهد بود که در روز دیدار به رخ آنها بکشیم و بگوئیم همچنان یادتان هستیم هرچند بسیار بی حال و بی رمق شده ایم ... آن پیر مراد راست می گفت که خوشا به حال شهدا .... خوشا به حال آنانکه با شهادت رفتند ...
شهدای عزیز علت ماندگاری این خاطرات از شما مهربانی ، ایثار و دلسوزی شما بود نکند یک وقت به ما پشت کنید و ما را فراموش کنید ... اگر دیر آمدم مجروح بودم قبول کنید که زخم خورده شیطان و مجروح تیر کین او شدیم وگرنه ما هم در کنار شما بودیم ... اما شما بزرگوار تر از ان هستید که ما را فراموش کنید ...

آنها که آقا رجب را مي شناسند ميدانند که او هيچگاه آرام و قرار نداشت سالهاي اوليه انقلاب با اين که دانش آموز رشته علوم تجربي دبيرستان همت بود با اتمام کلاسهايش مستقيما به بسيج بجنورد مي رفت و با روحيه جذاب و متعالي که داشت سريعا بر دلها نشست و در قسمت آموزش نظامي بسيج مشغول فعاليت شد اما بازهم طاقت نگرفت در اولين فرصت به جبهه شتافت ابتدا در پرسنلي تيپ جوادالائمه سازماندهي شد ولي آنجا هم آرام و قرار نداشت و با پيگيريهايي که کرد در سال ۱۳۶۲ به گردان عملياتي منتقل شد و بعد از شرکت در عملياتهاي خيبر و بدر براي عمليات والفجر ۸ مسئوليت يگان دريايي لشگر ۵ نصر را به عهده گرفت اما بازهم بدنبال خطر و ايثارگري بيشتر بود که به فرماندهي گردان نصرالله بعنوان گردان خط شکن لشگر ۵ نصر منصوب شد حالا او مي توانست جوانان همشري و هم استاني خود را جذب جهاد و شهادت و امام و در واقع جذب راه خدا کند در اين مسئوليت تا حدودي آرامش داشت چون بين او و بسيجي يانش رابطه برادري غير قابل وصفي ايجاد شده بود که به پرواز و بهشت ختم مي شد همه او را واقعا دوست داشتند و او هم تک تک نيروهاي گردانش را دوست مي داشت از مشکلاتشان خبر داشت و آنان را براي مسئوليت و مجاهدتهاي بيشتر پروش ميداد بعد از شرکت در عملياتهاي سنگين از جمله کربلاي ۴ و ۵ و بيت المقدس ۲ و ۳ و... به ايشان مسئوليت فرماندهي محور (تيپ ) پيشنهاد شد اما دلش بابسيجيانش پيوند خورده بود و نتوانست از آنها جدا شود و همچنان به تقويت گردان نصرالله و گروهان اخلاص ادامه داد و در عوض سعي کرد عملياتهاي سخت و به ظاهر نشدني را بربايد ....
جنگ که تمام شد گفت که راه امام و شهدا که تمام نشده بازهم به فعاليتهايش ادامه داد به کردستان و مسئوليت تيپ جوادالائمه و فرماندهي سپاه خراسان شمالي و بعد سيستان و بلوچستان رفت شاخصه ايشان در تمامي اين دورانها گمنامي و مظلوميت و اخلاص بيش از حد بود ... واقعا "اگر غريبه اي به جمع شما وارد مي شد نمي توانست تشخيص دهد که فرمانده کيست و نيرو کدام است " اين سخن را دخترش با در مقاله اي در تشيع جنازه آقا رجب گفت و با اينکارش ثابت کرد که آقا رجب علاوه بر اينکه الگوي عملي راه امام حسين (ع) بوده و هزاران رزمنده تربيت کرده زينب هايي هم براي بعد از کربلا آماده کرده است . آقا رجب در عين شجاعت و شهامت و تلاش به شدت در اوج خصائص معنوي قرار داشت و دائما خود را پائين تر از معمولي ترين نيروهايش قرار ميداد و برعکس آنها را بزرگتر و بالاتر معرفي ميکرد ...اين مسئله بعد از شهادتش هم ادامه داشت
بسيجيان بجنورد در کنار خيل عظيم مردم به شکل بي سابقه اي در تشييع جنازه مطهر ايشان شرکت کردند قبل از آن در هيچ مراسمي اينقدر جمعيت و با اين نظم و معنويت مشاهده نشده بود حتي برخي از نيروهاي گردان نصرالله از سراسر کشور خود را به بجنورد رسانده بودند از جمله بچه هاي عزيز گناباد و مشهد و... همه دوست داشتند آقا رجب در بجنورد در جمع شهداي گردان دفن شود تا کادر گردان با حضور فرمانده تکميل شود ...
اگر اين خواسته عملي مي شد آقا رجب بعنوان شاخص ترين و بزرگترين سردار خراسان شمالي هميشه در دسترس عاشقانش بود اما افسوس که او با وصيتي که به همسر گرامي شان کرده بود فکر اينجا را هم کرده بود و خواسته بود که در مشهد به خاک سپرده شوند ، اما نيروهايش هم به اين راحتي شکست را قبول نکرده و دست به ابتکار بسيارجالبي زند که خون آنرا امداد غيبي ميدانند آنها در بجنورد تابوت خوني آقا رجب را با يک تابوت نو عوض کردند و اين تابوت بازگشته از صحنه شهادت را در گلزار شهداي بجنورد دفن کردند و جنازه شهيد براي تدفين به مشهد منتقل شد .
گویی پیکر پاک شهید محمدزاده هم مثل خود او بیقرار و باوفا بود جسم پاک او به تک تک شهرها سر زد تا با یارانش وداع کند این شهید ابتدا در زاهدان بعد تهران - بجنورد - شیروان - فاروج - قوچان و مشهد تشییع شد دقیقا ۷ خان عشق را طی کرد و اشکها را جاری و دلها را سوزاند.
تشيع جنازه مشهد همراه شهيد نورعلي شوشتري و شهيد سعدالله شهدوست بصورت مشترک بود با شروع مراسم تابوت آقا رجب بلافاصله در اوج قرار گرفت اينجا هم جمعيت مشايعت کننده واقعا کم نظير بود هرکس سعي ميکرد قطعه اي از عکس و نام و حتي پرچم روکش تابوت را بعنوان تبرک بردارد اين بود که از نام و عکس آقا رجب بر روي تابوت چيزي باقي نماند و اگر ممانعت بعضي ديگر از يارانش نبود پرچمها هم کنده مي شد خيل عظيم مشتاقان و بسيجيان با تابوت شهيد شوشتري هم همين کار را کرده بودند حالا ديگر کسي نميتوانست تشخيص دهد کدام تابوت شهيد محمدزاده و کدام تابوت شهيد شوشتري است فقط مي شد که از حضور برخي عاشقان آقارجب (مثل برادرش آقا منصور ، منوچهر يوسفي ، غلامحسين هاديزاده و...) که در زير تابوت بودند حدس زده شود ، يعني در طول تشيع جنازه هم آقا رجب ميخواست با اخلاص از هرگونه ابراز وجود خودداري کند .... شايدهم سرلشگر شوشتري هم چنين ميخواست تا مزد اخلاصهاي آقا رجب را به ايشان برگرداند و جانشين نيروي زميني سپاه و فرمانده سپاه سيستان بلوچستان از هم قابل تمايز نباشند . برخي از بسيجيان عزيز گردان هم ميگويند اقا رجب با اخلاصي که داشت ميخواسته در کنار مقام مافوق شهيد شود تا تحت شعاع ايشان قرار گيرد اما خيلي ها معتقدند رابطه آقا رجب و نورعلي شوشتري تنها رابطه نظامي نبود بلکه آنها دو يار ديرين و عاشق و معشوق همديگر بودند و حالا به اين شکل هر دو اخلاصشان را با هم تقسيم کرده اند و هر دو خود را تحت شعاع شهيد بسيجي سعدالله شهدوست قرار دادند که در عمليات خيبر نيروي ساده آن دو سردار بوده است هرچند اينها محاسبات ما دنيايي هاست و قطعا خداوند تمامي شهدا را با امام حسين ع و پيامبر ص و امام شهدا محشور خواهد کرد تا مزد اخلاص شان را بگيرند .
هنگام ورود به حرم مطهر امام رضا ع تشکيلات عريض و طويل استانقدس که حتي در راه پيمايي هاي بزرگي مانند روز قدس و ۲۲ بهمن به هيچکس اجازه نميدهد بدون بازرسي وارد حرم شود (که آن هم بدليل جنايت تروريستهاي از جنس قاتلان آقارجب است )در اين تشيع جنازه کاملا به حاشيه رانده شدند و بسيجيان خط شکن که روزي موانع مين و سيم خاردار را کنار ميزدند تشکيلات بازرسي را کنار گذاشتند و همه با دوربين و بدون مشکل وارد حرم مطهر امام رضا ع شدند ...
حالا اقا رجب آرام و قرار پيدا کرده است با يک امداد غيبي داراي دو مقبره شده است يکي در بجنورد در کنارشهداي عزيز گردان در معصوم زاده و يکي در مشهد در کنار شهداي بهشت رضا در کنار شهيد کاوه و بقيه نيروهاي لشگر ۵ نصر و ۲۱ امام رضا ع
حالا هروقت که اخلاصي ها دلشان براي آقا رجب تنگ شود ميتوانند بر سر مزار حاوي تابوت اوليه در بجنورد يا مقبره حاوي جسم مطهرش در بهشت رضا ع جمع شوند و با ايشان نجوا کنند .
بله اقا رجب ارام و قرار گرفت و کوههاي کردستان و بلوچستان را رها کرد اما دل هزاران هزار عاشق دلباخته را بيقرار کرده تا در جستجوي راههايي باشند که بتوانند راه آن عزيز سفر کرده را ادامه دهند و چه زيبا در تشيع جنازه اش همگي دعا ميکردند که عاقبت عمرشان به شهادت مانند آقا رجب ختم به خير شود ...انشاءالله
در بین شهدای این حادثه تروریستی شهید رجب علی محمدزاده از افرادی بود که در دوران دفاع مقدس انس، الفت و علاقه ای خاص به رزمندگان گنابادی داشت، به طوری که همرزمانش می گویند او اصالتا بجنوردی و فرمانده گردان نصرا... در دوران جنگ بود که خیلی از رزمندگان گنابادی با او خاطره دارند.
بعد از جنگ خیلی از آن ها از آقا رجب خبری نداشتند.اما عاقبت آقارجب دوباره خبرساز شد و در حادثه تروریستی سیستان و بلوچستان به جمع هم سنگران شهیدش رفت و دیگر همرزمانش را داغدار کرد.
صادق ایزدی یکی از شاگردان این اسوه صبر و مقاومت در دوران دفاع مقدس می گوید: در جنگ هر کس که آقا رجب را می دید که با پای قطع شده پشت خاک ریز تلاش می کرد، می گفت حیف نیست این آدم در رخت خواب در انتظار مرگ بنشیند و در برابر مرگ زانو خم کند و محتاج کمک شود.
افرادی مثل رجب محمدزاده شایسته احترام اند به دلیل این که شجاعت، صداقت و ایثار قابل احترام است و این واژه ها جدا از هرگونه رنگ منطقه و جناح و عقیده از ارزش و اعتبار خاصی برخوردارند.رزمنده ای دیگر چنین می گوید: از شجاعت رجب محمدزاده همین بس که در تک عراقی ها به مهران وی فرماندهی گردان را برعهده داشت، آرپی جی من را گرفت و یک تنه به مصاف تانک های عراقی رفت.حسن سبزه می گوید: آقارجب به تنهایی کاری کرد که همه روحیه گرفتند و مهران نجات پیدا کرد.او ادامه داد: رجب در عملیات کربلای ۴ پای خود را از دست داد اما به این بهانه جنگ را رها نکرد و بهتر از هر آدم سالمی جنگید.ایزدی می گوید: آقا رجب بعد از جنگ نیز آرام ننشست، در صورتی که می توانست گوشه امنی از عافیت را بطلبد و این چند صباح دنیا را بگذراند.
حسن کامرانی، فرمانده گردان امام صادق(ع) در دوران جنگ، می گوید: خدا را شاهد می گیرم که در طول چند سالی که در مناطق جنگی بودم به خوش خلقی و خنده رویی ایشان کسی را ندیدم.این فرمانده دوران جنگ می افزاید: او با همین روحیه خیلی زود توجه بسیجیان را به خود جلب می کرد. کامرانی می گوید: در یک مقطع زمانی شهرستان بجنورد گردان مستقلی داشت ولی با این وجود آقارجب رزمندگان گناباد را جذب می کرد و با خود به میدان جنگ می برد.
جالب است که به این بچه ها ترخیصی نمی داد بلکه به آن ها مرخصی می داد و هر موقع که عملیات می شد آن ها را فرا می خواند.حسن کامرانی با نقل خاطره ای ادامه می دهد: نزدیک عملیات کربلای۴ لشکر ویژه شهدا هم در اهواز مستقر شد.
یک روز قبل از عملیات سردار را با همان لبخند همیشگی دیدم. گفتم رجبعلی خوب می آیی گناباد و نیروهای خوب ما را شکار می کنی و با خود می بری، حالا بگو چرا آ ن ها را ترخیص نمی کنی. با لبخند گفت: اگر ترخیص کنم تو آن ها را شکار می کنی. و بعد هم ادامه داد: باور کن اگر بچه های گناباد نباشند، کار گردان نصرا... لنگ می زنه و جالب است که این نیروها تا آخر جنگ با او بودند و سخت به این نیروها علاقه داشت و من چند بار به آقارجب گفتم که این باعث افتخار گناباد است که شما این قدر به این نیروها وابسته اید.
کامرانی از لهجه کرمانجی رجبعلی محمدزاده خاطره ای در ذهن خود دارد که آن را شنیدنی می داند و می گوید: در سال ۱۳۶۴ آقا رجب در قسمت سازمان دهی لشکر ۵ نصر مشغول بود، برای اولین بار جهت تحویل نیرو برای گردان نصرا... با او هم کلام شدم. لبخند شیرینی که بر لب داشت آدم را مجذوب شخصیتش می کرد از آن روز به بعد گاهی به اردوگاه رحمانیه می آمد، چون بچه ها همه اهل بجنورد بودند.
روزی کادر گردان دور هم جمع بودیم علی چمنی فرمانده گردان و شهید علی نوری هم حضور داشتند. من هم فرمانده گروهان بودم و همگی داشتیم روی یک عملیات مشابه کار می کردیم که رجبعلی وارد چادر شد و با لهجه کرمانجی با همشهریان خود شروع به صحبت کرد.
بنده به شوخی گفتم رجب تو را به خدا کانال یک صحبت کن ما هم بفهمیم. ایشان زد زیر خنده و گفت: این همه راه از اهواز نیامدم که با همشهریانم فارسی حرف بزنم ولی به تو قول می دهم هر وقت خواستم حرف تازه ای بزنم بیام کانال یک.حسن آذرمهری فرمانده کنونی گردان ۲۶۹ عاشورا در گناباد، رجبعلی محمدزاده را از هر نظر کامل می داند و می گوید: آقا رجب نفوذ کلام عجیبی داشت و در هر لحظه می توانست گردانی را مجذوب کلام خود کند. صداقت در گفتار و کردار داشت و با تدبر خاصی گردان را اداره می کرد.
این رزمنده دوران دفاع مقدس که تا بیست روز قبل از حادثه تروریستی سیستان و بلوچستان با رجب محمدزاده ارتباط داشت، ادامه می دهد: آقا رجب برای نیروهای خود ارزش قائل بود و گردان نصرا... همیشه خط شکن بود. آذرمهری رابطه رجبعلی محمدزاده را با بچه های گناباد یک رابطه معنوی می داند و می گوید: هنر آقا رجب در این بود که می دانست بین نیروهای مختلف شهرهای گوناگون چگونه ارتباط برقرار کند و با این که بیشتر بچه های گردان از بجنورد بودند اما بسیاری از بچه های گناباد را در پست های کلیدی گمارده بود و همه هم اطاعت می کردند.
این رزمنده دوران دفاع مقدس اضافه می کند: ارتباط من با آقا رجب تا زمان شهادتش ادامه داشت، یک بار به او زنگ زدم؛ تلفن همراه خود را در حالت ارتباط نگه داشت و من فهمیدم که در جلسه سخنرانی حضور دارد که توسط مجری دعوت به سخنرانی شد و من از طریق تلفن همراه سخنرانی ایشان را شنیدم و خیلی هم لذت بردم.وی از جلسه قرآن گردان نصرا... هم در گناباد یادی می کند و می گوید: ما در گناباد یک جلسه قرآن هفتگی داریم که از این جلسه آقا رجب اطلاع داشت و بارها آرزو می کرد که در این جلسه شرکت کند.
وی ادامه می دهد: ما یک بار با بعضی از بچه های این جلسه قرآن به بجنورد رفتیم با آقا رجب هماهنگ شده بود که در این جلسه شرکت کند اما یک ماموریت غیرقابل پیش بینی برایش پیش آمد و باعث شد که در این جلسه شرکت نکند.
با این حال در همان جلسه قرآن با یک یک بچه ها از طریق تلفن صحبت کرد و جالب است که تمام خاطرات مربوط با هر کدام را در دوران جنگ یادآوری کرد و بچه ها را با اسم و فامیل می شناخت. همین خصلت های شهید محمدزاده بود که همه عاشقانه دوستش داشتند.
آذرمهری جسارت محمدزاده را در ارتباط با سپردن مسئولیت بدون در نظر گرفتن سن وسال افراد، ستودنی می داند شهید محمدزاده در جنگ کاری به سن وسال افراد نداشت و به افرادی با سن ۱۶ یا ۱۷ سال مسئولیت های سنگین می سپرد. اتفاقا این افراد هم در کار خود موفق بودند.وی درباره مجروح شدن محمدزاده در عملیات بیت المقدس ۲، این خاطره را تعریف می کند: ما پایین ارتفاع بودیم که در بالای ارتفاع خمپاره ای اصابت کرد و محمدزاده به شدت مجروح شد و رمضانی معاون گردان به شهادت رسید. حسین خدیر هم از بچه های گناباد مجروح شد.
علی صباغیان و رضا عاشوری نیز در محل اصابت گلوله حضور داشتند که جان سالم به در بردند.
آذرمهری بی علاقگی محمدزاده را به پست و مقام های دنیا یادآور می شود و می گوید: در مراسمی که برای این شهید در بجنورد برپا شد آقای پیلتن یکی از همرزمان این شهید می گفت به آقا رجب زنگ زدم و گفتم شنیده ام استانداری خراسان شمالی را پذیرفته اید که به شدت ناراحت شد و گفت: من لباس سپاه در خدمت ولی فقیه را با هیچ چیزی جز شهادت عوض نمی کنم.
آذرمهری در گردان نصرا... با شهید خاطراتی دارد؛ علی نمازی، حجت ردایی، حامد صادقی، مهدی روحبخش، مهدی عبدالهی، حمید آذرمهری، محمدرضا رنجبر، محمد غفاری، عباس عبادی، حسن ایرانی، علی زمانی، علی اصغر نصیری و رضا نصیری از دیگر کسانی هستند که از این شهید بزرگوار ناگفته های بسیاری دارند
برگرفته از http://www.shahed.isaar.ir/fa/index.php?Page=definition&UID=241194&PageNum=2
فقط یاد خاطراتش کمی تسکین مان می دهد :
|
می دانم چه رازی در این شهیدان نهفته بود که چنین شوری در مردم کوچه و بازار به پا کرد و آنچنان تشییع باشکوهی در بجنورد را برای «آقا رجب» رقم زد. راز این بدرقه گرم را در میان خاطرات یاران وی جست وجو کردیم؛ بدرقه ای که در این شهر بی سابقه بود. پس از مراسم باشکوهی که در مصلای شهر بجنورد برگزار شد، حدود سی تن از اعضای سابق «گردان نصرالله از لشکر 21 امام رضا(ع) خراسان» که پیش تر در گروهان «اخلاص» و برخی دیگر گروهان ها بوده اند، از شهرهای گناباد و مشهد و بجنورد، در منزل علی رضا محمدزاده، همرزم شهید محمدزاده جمع شدند و جلسه ای شیرین و به یادماندنی را به یادگار گذاشتند. هر کس خاطره ای می گفت و آنگاه که نام شهیدی برده می شد، اکثر حاضرین با حسرت سری تکان می دادند و بعضاً لب به سخن می گشودند و خاطره ای از آن شهید نقل می کردند. یکی در چشم و دیگری در پا یادگار جنگ داشت و وجه مشترک شان برهه ای از زندگی آرمانی و معنوی جمعی بود. آن روزها عمدتاً دانش آموز و نوجوان بوده اند و امروز در صنوف مختلف مشغول به خدمت اند... انتقال اشک ها و لبخندهای این یاران قدیمی، که پس از سال ها و به بهانه پرواز فرمانده آسمانی شان کنار هم جمع شده بودند، از طریق واژه ها ممکن نیست و صرفاً برخی خاطرات مطرح شده در این جلسه که پیرامون شهید رجب محمدزاده فرمانده دیروز این بچه ها بود، بدون ذکر اسامی افراد، ارائه می گردد. ان شاءالله مابقی خاطرات مطرح شده در این جلسه را در فرصتی دیگر تقدیم می کنیم. بروید به دانشگاه هم برسیدتوی منطقه بودیم که خبر قبولی دانشگاه ها آمد. از حدود 38 نفر قبولی لشگر، پانزده شانزده نفر از گردان ما(گردان نصرالله) بودند. آقا رجب گفت برگردید برای اسم نویسی دانشگاه. مشغول رفتن بودیم که آقای اشرفی هم خودش را توی ما جا زد که من هم می آیم. آقا رجب گفت تو کجا؟! گفت: من هم دانشگاه قبول شدم دیگه! گفت: تو سوادت کجا بود؟! یک اسمی را توی روزنامه نشان داد همنام خودش و گفت: ببین، نوشته علی اشرفی! آقا رجب خندید و گفت: همه این ها را بفرستید بروند. آمدیم و 55 روز بجنورد ماندیم. به آقا رجب گفتیم: باید برگردیم. گفت: لازم نیست. شما بمانید، گردن من. گفتیم: باشه. البته دفعه بعد که چند ماه مانده به عملیات کربلای چهار بود، رفتیم و غواص شدیم و این غیبت را جبران کردیم. شرمنده بزرگواری اش بودیمبا توجه به اینکه بنده و حاج آقای سالاری و اسماعیلی مقداری سن مان در گردان از بقیه بیشتر بود، آقا رجب به خاطر همین، همیشه با ما بسیار با احترام رفتار می کرد و ما همیشه شرمنده ایشان می شدیم. می آمد و از تک تک ما سؤال می کرد که اگر مشکلی برای دویدن و یا شنا دارید، بگویید تا مراعات شما را بکنیم. این رفتارها بود که ایشان را بزرگ کرده بود. درجه و مقامش از ما بالاتر بود. روی مین نمی رویمحدود بیست نفر از بچه های گناباد بودیم که شهید بزرگوار، رضا ابراهیمی انتخاب مان کرده بود و وارد پادگان ظفر در ایلام شدیم. خدمت آقا رجب که ابهت خاصی داشت، رسیدیم و شهید ابراهیمی شروع کرد به تعریف کردن از ما. آن قدر از محسنات بچه ها تعریف کرد که حد نداشت. آقای سالاری نزدیک تر بود. با خودش گفته بود این طوری که این تعریف می کند این ها فردا شهید می شوند. صحبت آقا رضا که تمام شده بود آقای سالاری که آدم خوش صحبتی هم بود و هست، گفته بود: ببخشید! شما فرمانده گردان هستید، اما جسارتاً من هم حرف هایی دارم. و گفته بود: هر چه این آقای ابراهیمی گفت، درست است. این بچه ها واقعاً حرف ندارند، اما این را بدان که اگر فردا توی عملیات به ما گفتی بروید روی مین، نمی رویم. ما از جبهه فرار نمی کنیم، اما روی مین هم نمی رویم. آقای ابراهیمی دید پنبه هایش رشته شد، گفت: عجب باجناق باصداقتی داریم ما. فرمانده شبگرد ناشناسخداوند نورانیتی نصیب آقا رجب کرده بود. معنویت و صفایی داشت که وقتی توی جلسات ما بود، احساس خستگی نمی کردیم. خود به خود بچه ها را جذب خودش می کرد. وقتی کسی از بیرون وارد می شد به هیچ وجه نمی توانست تشخیص دهد که ایشان فرمانده است. بارها آقا رجب را دیده بودم که شب ها وقتی بچه ها خواب بودند، می آمد اطراف چادرها و اگر آشغالی بود، جمع می کرد. توی چادرها سر می زد و اگر مشکلی بود، برطرف می کرد. می خواستند شرمنده آقارجب نشوندقبل والفجر هشت، معاون یگان دریایی لشگر بود. آقای شالچی فرمانده بود. دو کانال را به بچه های لشگر پنج نصر داده بودند. خدا رحمت کند شهید شجیعی، بچه اسفراین را که آمد و با آقا رجب نشستند و نقشه عملیات را بررسی کردند. به قدری صفا داشتند و طوری با نیرو رفتار می کردند که وقتی بچه ها قرار شد به اروند بزنند، احساس می کردند اگر در عملیات ذره ای بترسند یا عقب نشینی کنند، شرمنده آقارجب خواهند شد. شب عملیات که شد، قایق ها آماده شدند. یک کانال دست بچه های طلبه بود و یک کانال هم دست بچه های گردان. بی سیم چیِ آقا رجب، کدهایش را گم کرده بود و مشکل ایجاد شد. رمز «یا زهرا» اعلام شد و بچه ها می خواستند حرکت کنند که دیدیم طنابی که شب های قبل بسته بودند تا قایق را گم نکنند، باز نشده بود. فکر می کنم آقای ضابط شیرجه زد توی آب و رفت طناب را باز کرد و حرکت کردیم. عملیات با موفقیت انجام شد. فرمانده شجاع پابرهنهجنگیدن آقا رجب هم خصوصیات عجیبی داشت. همیشه آستین و پاچه هایش را مقداری بالا می زد. بدون کفش و کلاه حرکت می کرد و همه بچه ها را در وسط میدان مدیریت می کرد. ایشان معمولاً کفش پایش نمی کرد و بسیار شجاعانه می جنگید. روحیاتی در ایشان بود که ما در احادیث و در وصف یاران پیغمبر شنیده بودیم. ارتباط دائم با نیروهاحتی بعد از جنگ، سراغ نیروهای گردان را می گرفت. با این که بچه ها در شهرهای مختلف بودند، به هر نحوی که بود، حتی با یک پیامک، حال بچه ها را می پرسید و ارتباطش را با آن ها حفظ می کرد. درسی که به ما داد این بود که ارتباطمان را با یک دیگر قطع نکنیم. به قول دوستی، آن قدر ارتباط ایشان با نیروهایش تنگاتنگ بود که خصوصیات اخلاقی تک تک آن ها را می شناخت. به خاطر فرماندهی و همین روحیات آقا رجب بود که هر جا گردان نصرالله وارد عملیاتی می شد، موفق و سربلند بیرون می آمد. الهامی که خط را نجات دادسال 66 در فاز دوم عملیات بیت المقدس سه، در مرحله پدافند توی خط بودیم. ارتفاع گوجار دست بچه های گردان نصرالله بود. چادر فرماندهی مقداری با ارتفاع فاصله داشت. بنده، بی سیم چی گردان و آقارجب در آنجا که قرارگاه تاکتیکی بود، مستقر بودیم. هر چه به ایشان اصرار می کردیم که اجازه بدهند ما به خط برویم نمی گذاشتند و می گفتند اهمیّت اینجا کمتر از خط نیست. چون پل ارتباطی با عقبه بود. یک روز صبح، شیفت بی سیم نوبت بنده بود. بعد از نماز دیدیم که از منطقه صدای گلوله بلند شد و ظرف مدت کوتاهی خیلی شدت گرفت. آقا رجب نماز خوانده بود که این اتفاق افتاد. پتو را که تا روی سرشان کشیده بودند، پرت کردند و شیرجه رفتند به سمت بی سیم. دو تا بی سیم بود که یکی با عقبه لشگر ارتباط داشت و دیگری با خط. قبل از اینکه از گردان خبر بگیرند که جلو چه خبر است، اول با توپخانه لشگر تماس گرفتند و آن را به گوش کردند. بعد هم با سایر توپخانه ها تماس گرفتند و به همه گفتند هر چه آتش دارید بریزید روی منطقه. ما تعجب کردیم که بدون اینکه خبری از جلو بیاید، چطور دستور می دهند. نیم ساعتی آتش سنگینی روی ارتفاع ریخته شد. بعداً فهمیدیم که چیزی شبیه به معجزه و الهام رخ داده بود. بعدازظهر که بچه ها پایین آمدند معلوم شد که عراقی ها قصد پاتک داشته اند و با این کار آقا رجب، تلفات بسیار زیادی داده اند و بعد که پیشروی هم کردیم، آثار این اقدام مشخص تر شد. بنویسید فرمانده گردانشهید علی رمضانی در عملیات بیت المقدس دو به گردان آمدند و به خاطر تجربیات شان معاون آقا رجب شدند. در قسمتی از عملیات بود که بر اثر اصابت خمپاره زمانی، برادر رمضانی و بایرام کریمی به شهادت رسیدند و آقا رجب زخمی شدند. ما ابتدا فکر کردیم که ایشان هم رفت. چون ترکش شکم شان را شکافته بود. هوای شکم تخلیه شده بود و ایشان نمی توانست حرف بزند. یکی از دوستان، آقا رجب را کول گرفت و به عقب رساندند که بعداً خبر خوش زنده بودنشان به ما رسید. وقتی ما برای تشییع شهید رمضانی به بجنورد آمدیم، دیدیم روی تابلوها نوشته اند: فرمانده گردان نصرالله؛ در حالی که فرمانده آقا رجب بود؛ اما به خاطر از خود گذشتگی شان گفته بودند همه جا بنویسند فرمانده گردان. فقط یازهرا می گفتوقتی خبر شهادت آقارجب اعلام شد، اولین جمله ای که به ذهن اکثر دوستان رسید این بود که واقعاً به حقش رسید. وقتی همسرم خبر شهادت ایشان را به من داد، اولین جمله ای که گفتم این بود که پس آخرش به آرزویش رسید؛ آرزویی که باید سال ها پیش اتفاق می افتاد. ایشان شخصیتی چند بعدی بود که با این خاطرات قابل توصیف نیست. به چشم خودم دیده بودم که ایشان شبانه به چادرها سر می زد و مشکلات را بررسی می کرد. توی آن خمپاره زمانی که آمد، من هم بودم. ده بیست نفر کنار هم نشسته بودیم که دو نفر شهید شدند و سه چهار نفر را موج گرفت. آقا رجب زخمی شده بود و رنگش زرد شده بود و فقط «یا زهرا» می گفت. آقای عزیزی که بدن تنومندی داشت، باندی را روی زخم کمرشان گذاشت و به کول گرفت و به پایین کوه بردشان. توکل بر خدا می رویمقبل از عملیات بیت المقدس سه از لشگر آمده بودند برای توجیه عملیات. آقای احمدی، بچه فریمان که مرحوم شدند با آقای صابری رفته بودند برای توجیه. وقتی آمدند به آقارضا صابری گفتم تجهیزات جنگی بچه ها کامل نیست و کمبود فشنگ و آرپی جی و نارنجک دارند. ایشان گفت: قرار است برویم مقر دیگری تجهیز بشویم، بعد برویم جلو. جلوتر رفتیم، ولی تجهیز نشدیم که سؤال کردم: چه کنیم؟! ایشان گفت: از آقا رجب بپرس. رفتم و ماجرا را به ایشان گفتم. ایشان گفت: برو ببین بچه ها چقدر گلوله دارند. رفتم و سؤال کردم. یکی گفت یک خشاب و یکی گفت یک گلوله آر پی جی و بقیه هم به همین منوال. خودم هم یک خشاب تیر آموزشی گازی داشتم، یک خشاب هم جنگی. برگشتم به آقا رجب بگم وضعیت چطوری است، دیدم ایشان دارد نماز نشسته می خواند. نمازشان که تمام شد، سجده کردند و گفتند: چه خبر؟! گفتم: حدوداً هر آرپی جی زنی یک گلوله و بقیه هر کدام یک خشاب فشنگ دارند. آقا رجب گفتند: توکل بر خدا. آماده بشوید برویم. به آقای احمدی دستور حرکت دادند و اتفاقاً عملیات فقط با دو شهید، با موفقیت انجام شد. آنجا برای ما عمق معنویت و توکل ایشان نمودار شد. کسی که با ایشان باشد کارش تمام استقبل از بیت المقدس دو سابقه جبهه داشتم؛ اما توفیق حضور در رکاب آقای محمدزاده را نداشتم. تا اینکه قبل این عملیات، ایشان را در پادگان برونسی ملاقات کردم. به ما گفته بودند هر کس در گردان ایشان باشد کارش تمام است؛ یا شهید است یا مجروح. چون گردانش همیشه خط شکن است و شجاعت ایشان هم زبانزد بود. بچه های گروهان اخلاص هم معروف بودند و من دوست داشتم توی آن باشم. دعاهایی که توی سنگرشان داشتند، نُقل محافل بود. اتفاقی در یکی از شب ها افتاد و متأسفانه سنگری که ما توی آن بودیم فرو ریخت و هیجده نفر از بچه ها همان جا مظلومانه به شهادت رسیدند. من زیر آوار بودم که آقارجب دستم را گرفت و بیرونم کشید. روحیه بچه ها به خاطر این ماجرا ضعیف شد. به همین خاطر ترخیص شدیم و رفتیم و دوباره برگشتیم. شب عملیات شد و در یک قسمتی که داشتیم بالا می رفتیم، حرکت سخت شده بود. می رفتیم بالا و باز سُر می خوردیم و می افتادیم پایین. بعد از ده دقیقه توانستم بروم بالا. رسیدم و دیدم هیچ کس نیست. ترسیده بودم. مانده بودم چه کنم، دیدم یک نفر در تاریکی دارد می آید. به من رسید و گفت: آقا چرا ایستادی؟ بیا برو جلو. من هم ناراحت بودم و گفتم: این چه وضعیه! چرا هیچ کس نیست؟ نزدیک که شد، دیدم خود آقارجب است. خجالت کشیدم. بگو علی رضا برود!بیت المقدس سه، بالای آن ارتفاع بلند و نامرد، هوا به شدت سرد بود. توی این نقطه، جنگ با خود برف و یخ و کوه هم سخت بود. دو تا گردان دیگر رفته بودند و نتوانسته بودند آن را بگیرند. سردار قاآنی به آقا رجب گفته بودند: شما بروید. وضع نیروها خوب نبود، ولی چون چاره ای نبود، ایشان آمد. بچه ها تا به بالا می رسیدند، داغون بودند و حتی کوله پشتی های شان را انداخته بودند تا بتوانند بیایند بالا. من و آقای عبدالحسین نوری آنجا بودیم که آقای یعقوبی گفت: یکی از بچه های فِرِزتان را بفرست این تیربارچی را خاموش کند. گفتم: بگذار با آقارجب تماس بگیرم! تماس گرفتم و گفتم: آقای یعقوبی می گوید عملیات را شروع کنید و تیربارچی ما را قفل کرده. چه کار کنم؟ گفت: مگر علی رضا مرده؟ علی رضا را بردار و برو جلو. هوا تاریک بود و علی رضا را پیدا نمی کردم. بچه ها به ردیف خوابیده بودند و بالاخره علی رضا را یافتم. گفتم: پاشو، خمپاره بردار بریم! رفتیم و اولین گلوله آرپی جی را که زد، تیربارچی خاموش شد. رفتیم جلو و گروهان دیگر از پایین آمد و ارتفاع فتح شد. استاد اخلاق بود نه فرماندهعلاقه ای به مصاحبه نداشت. دوست داشت گمنام بماند. ایشان صرفاً یک فرمانده نظامی نبود؛ برخلاف دیگران، قبل از آنکه یک فرمانده نظامی باشد، یک معلم و استاد اخلاق بود. شما اگر بگردید، بچه های گردان ایشان بعد از جنگ، جزء موفق ترین نیروها برای اداره کشور بودند و توی بچه های گردان نصرالله، کسی که ریزش اعتقادی داشته باشد را نداشتیم. این هم فقط به خاطر آقارجب و کار تربیتی ای بود که ایشان می کرد. ایشان شهید کاظمی دوم بود. واقعاً سلمان و ابوذر ولایت محسوب می شد. ترجیح خدمت بر مقامهمواره در تماس های تلفنی نام بچه ها را می آورد و می گفت: این ها را فراموش نکن! اخیراً توسط برخی از بچه ها زمزمه هایی شده بود مبنی بر استاندارشدن ایشان. گفت: رها کنید این حرف ها را! من یک لحظه خدمت در این لباس را به هزاران سال استانداری نمی فروشم. بعد هم گفت: با رفقا صحبت هایی کرده ایم که در هفته بسیج، بچه های گردان را جمع کنیم و این پراکندگی ها را برطرف کنیم، زمینه هایش را مهیا کنید! ایشان یک روانشناس متبحر بود و تغییرات حال بچه ها را به سرعت متوجه می شد. همین قدر که دست نیرو را می گرفت و چند قدم با او می رفت، آرامشی در آن فرد ایجاد می کرد که از حالت پریشانی فاصله می گرفت. لازم نبود حرفی هم به بزند؛ همین قرار گرفتن کنار او این اثرات را داشت. مردانه مقاومت می کردآقارجب توی عملیات خیبر مسئول سازماندهی بود. در جریان عقب نشینی، دیدم رجب پابرهنه است. فکر کردم از ترس، کفش هایش را جا گذاشته، اما دیدم که مردانه وسط میدان ایستاده و کار را مدیریت می کند. همیشه همین طوری بود و راز پابرهنه شدن اش در استقامت و جنگیدن مردانه اش بود. قایق ها می آمد و او بچه ها را سوار می کرد و به عقب می فرستاد. خودش جزء آخرین نفرها بود و تا همه را نفرستاد، برنگشت. نمی دانی جنگیدن با رجب چه کیفی دارد!عادت کرده بودم «رجب جان» صدایش می کردم. او هم پاسخ می داد: جان. کسی جایش را نخواهد گرفت. برادرم شهید عباس نیاوند که در جنگ مجروح شده بود در اثر آن زخم ها عمرش رو به پایان بود که در آخرین لحظات، من بالای سرش بودم. گفتم: عباس جان! حرفی، وصیتی اگر داری بگو! لب هایش را به سختی تکان داد و گفت: اکو! (برادر به لهجه کرمانجی) دوست دارم خوب بشوم و بروم جبهه، یک بار دیگر کنار رجب بجنگم، بعد شهید بشوم! گفتم: عباس جان! من هم رجب را می شناسم، ولی مگر جبهه فقط رجبه؟ گفت: ای اکو! تو نمی دانی جنگیدن در کنار رجب چه کیفی داره! من دیگر لال شدم... اگر رجب می ماند و بازنشسته می شد و مثل من پیر می شد، حیف بود؛ شهادت حقش بود. محبوبیتش در میان نیروهایشوقتی خبر شهادت ایشان رسید، خودم را به زاهدان رساندم. بدن های شهدا را غسل و کفن داده بودند و به محلی که پیش تر محل فعالیت فرهنگی آقا رجب برای جوانان منطقه بود، آوردند. کسانی که شهرهای شان نزدیک بود، خانواده های شان آمده بودند، ولی کنار جنازه آقا رجب، کسی جز من و یک نفر دیگر نبود. یک لحظه دلم گرفت و با خودم گفتم: چقدر آقارجب غریب است. کاش بچه ها اینجا بودند! مدتی که گذشت و جمعیت که پراکنده شد، دیدم نیروهای سرباز و کادر آنجا آمدند و همگی دور تابوت آقارجب جمع شدند و چنان می گریستند که تعجب کردم. ایشان در میان نیروهای زیر دست خودش در هر جا که بود محبوبیت داشت. حتی سراغ دیگر شهدا نرفتند و مدت طولانی آنجا گریستند و سینه زنی کردند که وقت اذان هم گذشت و با تذکر یکی از همان ها که گفت: «مگر فراموش کرده اید که سردار محمدزاده مدام بر نماز اول وقت تأکید می کرد؟!» پراکنده شدند. این روحیه جزء ذات او بوددر سال 59 بنده و شهید رجب، دبیرستان همت بودیم. البته ایشان دو سال از ما بزرگ تر بودند. اگر اشتباه نکنم در رشته تجربی! خصوصیت همیشگی ایشان لبخند بود که در سختی ها هم بسیار دیده بودیم. آن زمان گروهک ها خیلی توی مدارس فعال بودند و برای جذب بچه ها واقعاً کار می کردند. فعالیت های مختلفی داشتند و تنها کسی که توان خنثی کردن کارهای آن ها را داشت آقا رجب بود. یعنی روحیه و اخلاق ایشان بود که بچه ها را به مسجد و بعداً به سپاه و جبهه جذب می کرد. جنگیدن آقا رجب هم خصوصیات عجیبی داشت. همیشه آستین و پاچه هایش را مقداری بالا می زد. بدون کفش و کلاه حرکت می کرد و همه بچه ها را در وسط میدان مدیریت می کرد. ایشان معمولاً کفش پایش نمی کرد و بسیار شجاعانه می جنگید. روحیاتی در ایشان بود که ما در احادیث و در وصف یاران پیغمبر شنیده بودیم. برگشتم به آقا رجب بگم وضعیت چطوری است، دیدم ایشان دارد نماز نشسته می خواند. نمازشان که تمام شد، سجده کردند و گفتند: چه خبر؟! گفتم: حدوداً هر آرپی جی زنی یک گلوله و بقیه هر کدام یک خشاب فشنگ دارند. آقا رجب گفتند: توکل بر خدا. آماده بشوید برویم. به آقای احمدی دستور حرکت دادند و اتفاقاً عملیات فقط با دو شهید، با موفقیت انجام شد. آنجا برای ما عمق معنویت و توکل ایشان نمودار شد. آقارجب توی عملیات خیبر مسئول سازماندهی بود. در جریان عقب نشینی، دیدم رجب پابرهنه است. فکر کردم از ترس، کفش هایش را جا گذاشته، اما دیدم که مردانه وسط میدان ایستاده و کار را مدیریت می کند. همیشه همین طوری بود و راز پابرهنه شدن اش در استقامت و جنگیدن مردانه اش بود. قایق ها می آمد و او بچه ها را سوار می کرد و به عقب می فرستاد. خودش جزء آخرین نفرها بود و تا همه را نفرستاد، برنگشت. بالای سرش بودم. گفتم: عباس جان! حرفی، وصیتی اگر داری بگو! لب هایش را به سختی تکان داد و گفت: اکو! (برادر به لهجه کرمانجی) دوست دارم خوب بشوم و بروم جبهه، یک بار دیگر کنار رجب بجنگم، بعد شهید بشوم! گفتم: عباس جان! من هم رجب را می شناسم، ولی مگر جبهه فقط رجبه؟ گفت: ای اکو! تو نمی دانی جنگیدن در کنار رجب چه کیفی داره! من دیگر لال شدم... اگر رجب می ماند و بازنشسته می شد و مثل من پیر می شد، حیف بود؛ شهادت حقش بود. |

ای ساربان آهسته ران آرام جانم می رود ....
برخي نگران اين هستند كه غمت فراموش شود اما هرگز ...
مگر مي شود آقا رجب را فراموش كرد ؟ مگر مي شود عشق را فراموش كرد ؟ مگر مي شود رشادت و مردانگي را فراموش كرد؟ مگر مي شود خميني را فراموش كرد؟ .... پس فرزندان خميني ره هم فراموش شدني نيستند
ياد و خاطره آقا رجب در تك تك سلولهاي مغز اخلاصي ها حك شده و با ديدن تلاطم آب و موج ياد اروند و هورالعظيم و خنده هاي آقا رجب مي افتند كه آنها را آموزش ميداد و براي عمليات آماده ميكرد ... با ديدن دشت و كوير يا شلمچه مي افتند و بازهم هدايت هاي آقارجب در علمليات كربلاي ۴ و خط حسينه مي افتند با ديدن كوه و برف و يخ بندان ياد ماووت و سليمانيه عراق و آقا رجب مي افتند با ديدن علي زمان يا مالك اشتر دوران و خراسان شمالي مي افتند با ديدن فرزند شهيد آه از نهادشان بر مي خيزد و...
اما چه غم و چه غصه ؟ ايا كار شيطان جز ايجاد فراموشي و نسيان در انسان هاست ؟ پس اي شيطان بدان و آگاه باش كه ما مادام العمر بيمه شده خنده هاي آقا رجب هستيم با ياد او ياد خدا و راه خدا در دلهايمان نوراني تر مي شود و به ياد مي آوريم كه دنيا محل گذر است بياد مي آوريم كه روزي روزه گاري سنگر قشنگي داشتيم از تمام دنيا يك لباس خاكي بسيج و يك چفيه بيشتر نداشتيم آنها كه وضع شان بهتر بود پوتين داشتند و بقيه با كتاني به استقبال ميدان مين مي رفتند ... آقا رجب هم براي اينكه فرقي با بسيجيانش نداشته باشد لباس خاكي بسيج را بر لباس فرم فرماندهي ترجيح ميداد ...
اي شيطان لعنت بر تو باد كه غرور هم از سلاح هاي توست بازهم آقا رجب بعد از جنگ به ما ياد داد كه مغرور نشويم و جهاد اكبر را در پيش گيريم و حالا اميدمان به روح پرفتوح فرمانده مان است كه از عالم بالا همچنان ما را در مسير حق هدايت كند ...
اقا رجب قبل از خودش صدها پرستوي عاشق را بدرقه كرد به هر خيابان بجنورد و شهرهاي ديگر خراسان شمالي كه سر بزنيد عكس هاي آنها را مي بينيد شهيدان علي رمضاني - رستمعلي نوري - مرتضي و مجتبي نظم بجنوردي - مصطفي كريمي - حسن امامي فرد - احيا محمد خانكلابي - مصيب لنگري - رضا پرسيا - دستجردي ها - محسن محمدزاده - مجيد كريمي - ابوالفضل ناظر پناه - سعيد بهنيا - امير جليلي آزاد - براتعلي وحداني - محمود پاداش - علي طالب زاده - نادر حصاري ....
اين شهيدان نفوذي هاي آقا رجب در بهشت بودند انها ۲۰ سال بعد از جنگ يواشكي در باغ شهادت را براي اقا رجب گشودند و حالا عكس سردار شهيدو فرمانده گردان شان در ورودي شهر به همه سلام ميكند ... واقعا آنها مرگ را به تمسخر گرفته بودند
اخلاصي هاي عزيز نگران نباشيد مطمئن باشيد كه روح آقا رجب تا آخر عمر ما را رها نخواهد كرد
سوم خرداد ۱۳۸۹ كتابخانه ملي - تهران
با تکانهای شدید از خواب بیدار شدم اتوبوس با چراغ خاموش و سرعت زیاد در حال حرکت بود و چرخ هایش داخل چاله های ناشی از گلوله های توپ دشمن می افتاد . در تاریکی شب چیز زیادی دیده نمی شد جز زمانیکه گلوله های توپ دشمن در اطراف اتوبوس منفجر می شدند و با هر انفجاری لحظه ای فضای اطراف روشن می شد این وضع تا نزدیکی صبح ادامه یافت .
موقع اذان صبح به اروند کنار رسیدیم پس از نماز که در حسینیه خواندیم بیرون آمدم و لحظه لحظه روشن شدن آسمان را نگاه کردم آسمان آذر ماه سال 1365 اروند کنار ، صاف بود و هوا پاک و تمیز و لطیف .
صدای دسته های مرغابی ها که در عمق آسمان در پرواز بودند به گوش می رسید کنار نهر پر از آبی نشستم از زیبائیهای آنجا لذت می بردم اما هوا که روشن تر شد، دیوارهای شکافته و خانه های ویران شده و نخل های بی سر و بمب هائی که در باطلاق ها فرورفته و منفجر نشده بودند٬ گودالهائی که در اثر انفجار توپ ها ایجاد شده بود٬ اتومبیل های سوخته ٬کیف و کفش و کتاب های بچه ها که در حیاط منازل و کوچه و خیابان ها ریخته بود٬ نمایان گردید و همه و همه خبر از وقوع فاجعه ای عظیم در آنجا داشت .
نیرو ها در خانه هائی که سالم تر بودند مستقر شدند و ما در یکی از مغازه های نسبتا سالم حاشیه خیابان مستقر شدیم و از آن روز به بعد آموزش های سخت غواصی و جنگ در شرایط باتلاقی و دریائی آغاز شد.
خیلی زود رود اروند را با عرض تقریبی ۱ کیلومتر و شهر فاو عراق را که در عملیات والفجر 8 به دست رزمندگان ما فتح شده بود دیدم کشتی نسبتا بزرگ غرق شده در وسط اروند که نیمی از آن داخل آب فرو رفته بود عمق تقریبی اروند را نشان می داد و عظمت کار رزمندگان در فتح فاو با وجود موانع متعدد و غیر قابل تصور در حاشیه ساحلی فاو، بیش از هر چیزی مایه حیرت بود ..jpg)
از آن روز به بعد تقریبا هر شب توپخانه دشمن مسیر جاده را تا اروند کنار زیر آتش می گرفت و تبادل آتش و شلیک گلوله ها و منورها میان نیرو های خودی ودشمن در شمال فاو قابل رویت بود . تقریبا هر روز هواپیماهای دشمن بر فراز آسمان ظاهر می شدند و چون اغلب تعدادشان زیاد بود هر جائی را که می خواستند مورد اصابت بمب و موشک قرار می دادند .
هنگام حملات هوائی دشمن بچه های گردان داخل نخلستان ها پراکنده می شدند .
بیش از ۴۰ روز با آموزش های سخت نظامی گذشت گاهی که شبها به ویژه شبهای آخر بیدار می شدم می دیدم کسی در اتاق نیست بچه های گردان به رغم خستگی شدید شبها را هم بیدار بودند و در دل شب به مناجات و راز و نیاز در نخلستان ها می گذراندند و زیر هر نخلی سجاده ای از جنس چفیه هایشان پهن بود و پلی از نور ، زمین را به آسمان پیوند می داد . راستی جه رازیست میان نخلستان و مناجات !
حاجی احمدی شیرمرد حدود ۴۵ ساله -معاون فرمانده گروهان- از ابتدای جنگ در جبهه بود. او از فریمان زعفران آورده بود و فبل از اینکه شبها بچه ها
برای غواصی وارد نهرها شوند به آنها چای زعفران می داد. «زمانی» و معلم جانباز عزیز «خان کلابی» در لحظه های فراغت برای بچه ها حلوای خرما درست می کردند و من و آقای اسماعیلی دانش اموز گنابادی هم با حلب ۱۷ کیلوئی از نخلستانهای اطراف خرمای اتاق را تامین می کردیم .
من پیک گروهان بودم و وظیفه داشتم هر روز صبح زودتر از دیگران برخیزم و به محل استقرار دسته ها بروم و آنها را برای نماز و ورزش صبحگاهی بیدار کنم اما هر بار که جلوی در دسته ۳ می رسیدم می دیدم انها بیدارند و علی غلامی با صدای زیبایش زیارت عاشورا می خواند. روی پله ها می نشستم و فراز هائی از زیارت عاشورا را گوش می دادم و بر می گشتم.
بچه ها نماز جماعت و مراسم های مذهبی، نوحه خوانی ها و کلاس های عقیدتی و ... را در محل حسینیه برگزار می کردند البته حسینیه محل استقرار بچه های دسته اخلاص (که این دسته در واقع به اندازه یک گروهان نیرو داشت) هم بود .
یک روز سید حسن موسوی دانشجوی بلند قامت، زیبارو و خوش اخلاق
تربیت معلم فریمان یک قوطی رنگ پیدا کرده بود و از من خواست رنگ را نگه دارم و با وسواس خاصی روی دیوار داخلی یکی از خانه های خراب شده بدون سقف مشغول نوشتن عبارت «السلام علیک یا ابا عبدالله» شد چند بار پرسیدم که چرا روی دیواری که هیچکس متوجه آن نمی شود این مطلب را می نویسی؟ و جواب درستی نداد اما دیری نگذشت که توانستم بفهمم آنجا ان خرابه به نوعی عبادتکده سید در دل تاریکی شب بود که می خواست به نام زیبای سید شهیدان هم مزین باشد. علی غلامی که صدای زیبا و دلنشینی داشت و قبلا نفر اول مسابقات قرآن قرار گاه نجف و نفر سوم مسابقات استان خراسان بزرگ شده بود، کلاس های تفسیر و قرائت قرآن برگزار می کرد، فوتبال و والیبالش هم حرف نداشت، شاعر بود و مداح و ... وقتی وارد آب می شد با هیچکس حرف نمی زد و داخل آب تنها جائی بود که ما فرصت داشتیم سر به سرش بگذاریم. محمود محدثی اهل شوخی بود و ارادت عجیبی به علی غلامی داشت. من هم علی را یک استاد می دانستم و بسیار دوستش داشتم او یک عارف کامل بود و همیشه به بچه ها می گفت اگر جنگ تمام شود بچه های مخلص جبهه ها مسئولیت ها را می گیرند و پشت جبهه را به بهشت تبدیل می کنند. منصور کرامتی آر پی جی زن از آنهائی بود که به قول معروف نور بالا می زد و از ظاهرش کاملا پیدا بود که این دنیایی نیست همه رفتارش شبیه شهدا بود گرچه زیر بار نمی رفت اما از او به اجبار قولهائی برای آن دنیا گرفتیم، حمید دستجردی که فرمانده دوست داشتنی دسته بود خودش را نمی بخشید و مقصر می دانست چون در اوضاعی که کشور در محاصره اقتصادی و تحریم بود، لباس غواصی اش پاره شد ....
روز های آخر، حملات هوائی شدت بیشتری گرفت هنوز آژیر سفید تمام نشده آژیر قرمز به صدا در می آمد تعداد زیادی هواپیمای دشمن در آسمان ظاهر می شدند و هر جائی را که می خواستند بمباران می کردند یک روز پس از انفجار یک بمب خودم را به محل رساندم پیکر سه تن از رزمندگان به گونه ای متلاشی شده بود که فقط گل و خون و تکه های گوشت معلوم بود تعدادی از بچه های جهاد هم زخمی شده بودند روز های دیگر هم در اثر بمباران تعدادی از بچه ها مجروح شدند.
یک روز که تعداد هواپیما ها زیادتر و ارتفاع پروازشان هم بسیار پائین بود، بین میدان اروند کنار و نهر اول، تقریبا روبروی حسینیه، سید مرتضی نظم بجنوردی خودش را به فرمانده گردان رساند و با ناراحتی اعتراض می کرد که : برادر رجب چرا چند قبضه دوشیکا نداریم براحتی می توانستیم چند تا از این هواپیماها را بزنیم و فرمانده که گوئی روحیه تازه ای پیدا کرده در آن شرایط سخت فقط لبخند می زد و بدون انکه بر زبان براند شجاعت این جوان با استعداد را تحسین و به او افتخار می کرد. سید مرتضی یک نابغه بود تقریبا تمام دورا ن دبیرستان را در جبهه بود و به جای حضور در کلاس درس جنگیده بود در سال 65 که هنوز سهمیه ای برای رزمندگان منظور نشده بود، رتبه کنکورش در رشته ریاضی زیر 14 بود طلبه جوان «قهرمان گریوانی» که از امام و ارزش ها با تعصب یاد می کرد اغلب همراه شیخ احمدی دیده می شد، و....

فرمانده گردان و معاونش علی نوری همیشه پیگیر آموزشها بودند و از هیچ اقدامی برای آماده سازی نیرو ها فروگذار نمی کردند . آموزشها در روز های آخر سخت تر و مسیرهای غواصی طولانی تر شده بود و شبه عملیات ها و شرایط جنگی بازسازی و تمرین می شد.
شب آخری که باید اروند کنار را ترک می کردیم معاون لشکر آقای فرومندی در حسینیه سخنرانی کردهمه نیرو های گردان حاضر بودند اما هیچکس نامحرم نبود از آغاز سخنرانی از کربلا و عاشورا گفت و گریه کرد شهید فرومندی به بچه ها توصیه کرد پس از مرخصی با لباس های گرم برگردند
می خواست به گونه ای القاء کند که نیرو ها به مناطق سرد غرب می روند توصیه های دیگری هم کرد. آن شب بی شباهت به شب عاشورا نبود معنویت آن شب اروند کنار توصیف شدنی نیست حالتی بود که گویا قرار است دنیا به آخر برسد و حسینیه آخرین منزلگاه است اما این انتهای دنیا نه تنها ذره ای نگرانی ایجاد نکرده بود که شوق عجیبی داشت و به نظر می رسید بچه ها به آسمان نزدیک تر شده اند و از هر نظر برای وصل دوست آماده اند. روز بعد آماده رفتن به مرخصی شدیم همزمان با ورود اتوبوس ها به اروند کنار، هواپیماهای دشمن هم آمدند ...حدود 15 روز بعدمرخصی تمام شد 4ماه از سال تحصیلی گذشته بود و همین بهانه شد تا من ترخیص شوم. نیروها را در بسیج بجنورد بدرقه کردم دلم گرفته بود که همراهشان نیسیتم اما شاید خداوند مقرر کرده بود تا خالص ترین ها غربال شوند و منِ غافل، در پس آخرین مرحله غربال مانده بودم .
نیروها که به مناطق جنگی رسیدند عملیات کربلای 4 شروع شد خبرهای ضد ونقیض و مبهمی از عملیات می رسید و بعد از آن، هر روز خبر شهادت تعدادی از عزیزان را می شنیدم تعداد شهدای عملیات کربلای 4 و 5 به حدی زیاد بود که فقط در یک روز 45 شهید در بجنورد تشییع شد و من حتی فرصت اینرا نداشتم که به همه شهدا سری بزنم. زیر تابوت علی غلامی لحظه های سختی را گذراندم علی در عملیات زخمی می شود و بچه ها قصد کمک به اورا داشته اند که اصرار می کند زخمش مهم نیست به عملیات برسند وقتی بر می گردند او را شهید می بینند. سید حسن موسوی جلوتر می رود تا سنگر کالیبر دشمن را خاموش کند موفق می شود با آرپی جی سنگر را بزند اما وجود نازنینش آماج گلوله های دشمن می شود، سید مجتبی نظم بجنوردی در آغاز عملیات و برادرش سید مرتضی هم پایان عملیات شهید می شوند. عملیات لو رفته بود و دشمن برای مقابله آمادگی کامل داشت محمود محدثی، منصور کرامتی، حمید دستجردی، قهرمان گریوانی، قهرمان جهانیان، خان کلابی، اسماعیلی و ... همه هریک به گونه ای حماسی شهید می شوند و شاید بی ربط نباشد اگر بگویم کمتر کسی از نیروهای گردان به سلامت بازگشت .
امروز(نوروز سال 1388) بعد از 22 سال از آبادان به سمت اروند کنار رفتم چشمان غرق اشکم مانع رانندگی می شد شمیم خوش گلهای بهشتی را حس می کردم نزدیک اروند کنار در دوطرف جاده بچه های گردان را می دیدم که هر صبح می دویدند. میدان را دور زدم و به سمت نهر اول همان جائی که بچه ها اغلب به صف وارد آب می شدند رفتم کنار پل ایستادم در پس موج اشک، بچه ها را با لباس غواصی در حال ورود به آب می دیدم لحظه ای خم شدم تا خود را فرش قدمهایشان بکنم و قدمگاهشان را در آغوش بگیرم اما حضور چشم های همراهانم و مردمی که از خیابان می گذشتند مانع این کار شد ای کاش کسی نبود و لحظاتی با یاد مردان خدا تنها می شدم !
دیگر نای ایستادنم نبود روی صندلی کنار خیابان نشستم متوجه آقائی شدم که روبرویم نشسته بود و همزمان چشمم به حسینیه افتاد بی هیچ مقدمه ای به او گفتم «این حسینیه زمان جنگه» و او دعوتم کرد که داخل حسینیه برویم. او پسر صاحب حسینیه بود. وارد حسینیه شدیم حاج مصطفی صاحب حسینیه هم آمد در جای جای حسینیه بچه های گردان را می دیدم. خواستم برای صاحب حسینیه توضیح بدهم که اینجا چه خبر بوده و چه اتفاقاتی افتاده همه توانم صرف گفتن فقط یک جمله شد که «شهید رستگار با کلاه سفید عربیش همیشه انجا کنار در می نشست» و دیگر نه بغض گلو ونه اشک چشم اجازه صحبت نداد. یاد شهدا بخیر آنها که از دنیا به سادگی گذشتند و راه آسمان را پیش گرفتند.
یادشان بخیر !
حاج مصطفی با شکلات هائی که داخل ظرف حصیری ریخته بود از من و همراهانم پذیرائی کرد او از اینکه صاحب حسینیه ای است که روزگاری ماوای رزمندگان بوده و از آن محل فرمان عملیات والفجر 8 صادر شده، و دیوارهایش هنوز آثار دهها گلوله وترکش را دارد، افتخار می کرد و خوشحال بود که ما از خرماهای نخلستانهایش خورده ایم
http://sites.google.com/site/civitasmaximas/home/sitecivitasmaximashome-1
این دستگیری به اندازه والفجر ۸ و کربلای ۵ مردم ایران را خوشحال کرد شاید هم به اندازه مرصاد ،چهار ماه قبل اقا رجب و شهید شوشتری با شجاعت تمام بدون هرگونه سلاح و محافظی در جمع مردم مظلوم بلوچستان حاضر شدند و شرور جانی و مزدور آمریکا از این مردمی بودن سرداران رشید اسلام برآشفت و با انفجار بمب باعث شهادت آنان شد .
حال جای شهیدان عزیز خالی است هرچند روحشان نظاره گر ماست و قطعا در خوشحالی مردم شریک هستند ،شب قبل از عملیات کربلای ۴ شهید محمدزاده بچه های گردان را جمع کرد و به سبک مولایش اباعبدالله الحسین گفت " برادران عزیز احتمال زنده برگشتن از این ماموریت بسیار کم است هرکس مشکلی دارد میتواند در همین پشت خط بماند و بعد از عملیات همراه برادران عمل کننده پیروزی را تقسیم و به خانه برگردد" ، هرچند ما در آن عملیات آقا رجب را تنها نگذاشتیم اما پس از قطعنامه ۵۹۸ متاسفانه سردار عزیزمان را تنها گذاشتیم ایشان همچنان برای دفاع از نظام مقدس جمهوری اسلامی در لباس مقدس سپاه باقی ماند و ما روی به دنیا آوردیم ، بعد از شهادتش افسوس خوردیم و بر خود و دنیا لعنت فرستادیم که چرا در کنارش باقی نماندیم .
اما حالا ای برادران باقیمانده از گردان نصرالله و اخلاصی های عزیز به توصیه خود آن بزرگوار میتوانیم در این پیروزی بزرگ خود را شریک بدانیم ، میدانم که با شهادت شهید محمدزاده غبار غم بر چهره شما نشست و دیگر ته دل نخندیدید چون خنده های آقا رجب نبود تا خنده بر روی ماهتان بیاورد و شما مجبور بودید در جستجوی خنده های آقا رجب به آلبومهایتان سرکشی کنید ، حداقل غبار سالهای بعد از جنگ را از روی آنها زدودید اما حالا میتوانید خوشحال باشید ، شادی کنید ، شیرینی بدهید چون اقا رجب ما جاودانه شد او با خونش درستی راه امام خمینی (ره) و نایب برحقش امام خامنه ای را اثبات کرد و خداوند هم به برکت خون این شهیدان بعد از ماهها فتنه ، یکبار دیگر شادی به همه ما ایرانیان بخشید .
خدار را هزاران بار شکر
برادران و فرزندان شهید محمدزاده ، هرچند از روی شما احساس شرمندگی میکردیم و از نگاه نافذ شما فراری بودیم اما حالا انشاءالله شما هم کمی خنده بر لبانتان نشسته باشد ما هم شب و روز در فراق اقا رجب می سوختیم ، اقا رجب با شهادتش خواب را از ما گرفت غبار فتنه و دنیازدگی را از دلهایمان شست ، شاید به این نتیجه رسیده بود که ما جز با خونش بیدار نمی شویم و از این رو بود که فریاد فیا سیوف خذینی سر داد ، حال شما هم دعا کنید که ما بازماندگان غافله اقارجب در آخرت شرمنده او نباشیم .
فیلم دستگیری مال ک ریگی عامل شهادت سردار شهید رجبعلی محمدزاده
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|